با آن همه قول
با آن همه قول و قرار و پیمان
که با من غم زده داشتی و رفتی
میخواستی از تنهائی دورم کنی
اما مرا تنها گــذاشتی رفتی
پس آن همه وعده که دادی چه شد
رفتی و بر وعده ات وفا نکردی
گفتی خدا ترا به من رسانده
رفتی و شرمی از خدا نکردی
برو ولی هر جا باشی
هر جا این دنیا باشی
یک روزی پیدایت میکنم
نگاه به چشمایت میکنم
راز تو را پیش همه
میگم و رسوایت میکنم