Home || Herat || Music || Index

اشعــار

 

شهر بی خورشید

حتي ز رنـــــــگ آسمان آن جا نشان نيست

جــــــز نقش پاي تيرگــــي در آسمان نيست

در ازدحــــام سايـــه ها خورشيد مرده است

در قحط ســال نــــور، حتي نعش آن نيست

گم مي شود هـــــــر لحظه سيبي از درختي

اي گل! شكوفايي شــــدن هم در امان نيست

سهمــــي كــــه هر ديــوار، از باورت دارد

كمتر زخاك وسنگ و چوبش بيگمان نيست

خــــون چكاوك مي چكـــد بـــــر بستر خاك

دستي كـــه بردارد سر آن خونچكان، نيست

بــــا تيغ شب، پــــروانه هـــا را سر بريدند

اين قصه آيـــا لكــــه ننــگ زمـــان نيست؟

گـــرگ و شبـــــان، دست تباني مي فشارند

آري! به فكــــر گله كس در اين ميان نيست


از سها رائد

برگشت به فهرست

 

© Herat.Co.Uk Inc All Rights Reserved