|
بابه
نوروزی پیر
بابه
نوروزي پير !
سرزمينم را از ياد
مبر!
وقتي
از اطلس مرجاني خواب
جامهء آرامش به تـنـت
ميکردي
وقتي
از باغ سفر ميکردي
وقتي
از ماهي و مهتاب، از
هود قصه مي آوردي
وقتي
آهنگ بلند از عشق مي
نوازي
رگ و
ريشهء ناجويي را
وقتي
ميخنديدي
وقتي
ميرقصيدي
بابه
نوروزي پير !
سرزمينم را از ياد
مبر!
سرزميني را که مردان
جسوري دارد
با
خدايان جسور
وقتي
از باغچه ئي ، با
صداي تبري
اندوه
هستان سفيلي را رو به
برباد شدن ميديدي
سرزمينم را از ياد
مبر!
وقتي
آهوئي را بسر نيزه
کشيدند
سرزمينم را از ياد
مبر!
وقتي
سمندي را حلق آويزهء
داري کردند
سرزمينم را از ياد
مبر!
يا
پهلواني را در آتش و
خون بنشاندند
سرزمينم را از ياد
مبر!
سرزميني را که گام
گامش گوريست از
جوانمرگان ِ سالها
سال عزيز
سرزميني را که مردم ِ
سخت سزاوار شهادت
دارد
سرزميني را که عشق
ميداند و شمشير زدن
بابه
نوروزي پير !
سرزمينم را از ياد
مبر!
سرزميني را که هيچ
شايستگي نيست که آغاز
نيابد با وي
از
بهار و گل سرخ
هيچ
بالندگي نيست که
آوازه نگيرد از وي
زير
نام هنر و آزادي
بابه
نوروزي پير !
خاطر
بيغم ازين زخم ولايت
مگذر
سرزمينم را از ياد
مبر!
حين
آواز برنداختن ات در
جنگل
يعني
حين جنگل شدن ات
و هم
آوازي و دست و دل هم
آهنگ ات به فراز جنگل
سرزمينم را از ياد
مبر!
و تو
نيز عابدِ رود کنار
گنگا
وقتي
از داعيهء ادريس همه
دريا ها
به
بشارت نفسي رامي و
لحني هريوا
سرزمينم را از ياد
مبر!
و تو
نيز عربِ سال همه سال
سيه
پوش شتر در دنبال
وقتي
از باديهء سوخته ئي،
با سرود يکه خودت
ميداني و اُشترت
ميداند
عُمر
کم ميکني و راه مي
پيمائي
ِحين
پيوستن صحرا و علف
در
سرودت به لبان خشک ات
ِحين
دريافتن ِ منزل ِ
تنهائي خويش
سرزمينم را از ياد
مبر!
و تو
نيز اي که در بولوي،
در فلسطين
با
پرآوازه ترين عشق
عشق
ايثار شهادت
عشق
دوشيزهء شايستهء کعبه
عشق
آزادي و مردان جسور
مرده
ئي و ميميري
سرزمينم را از ياد
مبر!
سرزميني که مانندِ
شما مردان جسوري دارد
با
خدايان جسور
سرزمينم را از ياد
مبر!
از قهار عاصی |