از آن بسيار دارم دوست
فصل برگ و باران را
كه جنگل می كند گور ترا ، گيرد كمينگاه ترا
بادام زاران را
از آن گم می كنم خــــود را
ميان صخره های سر بلند و سخت هندوكش
كه از آواز ايمان تو در من شعر ميكارند
از آن ديوانه وارآغــــــاز می گردم
گل سرخ و شايق را
كه از چــــاک گريبان هايشان
فرياد خــــونین تو می ريزد
كه از دامـــانشان
بوی تـــــو می خيزد
از قهار عاصی