|
رسیده
خنجر به استخوانم
رسیده خنجر به
استخوانم
شاید بمانم – شاید
نمانم
شاید بدانی شاید
ندانی
دیگر نمانده تاب
وتوانم
ای یارتنها، ای خوب
دنیا
دنیا خبرشد،
ازداستانم
چون بید مجنون درپایت
آخر
با سرفرازی
، سرمیرسانم
درعمق شبها تاریک
وتنها
نام تو گفته قلب
وزبانم
دانم که باشی ،
توزنده گی ام
ای زنده گی تنگ، شد
نیمه جانم
جانم برآمد ازبیقراری
روزی نیامد آرام جانم
ای آفتابم ماه
تمامم
روزی قدم نه بر
آستانم
ترسم بیایی من مرده
باشم
اینجا نیابی دیگر
نشانم
از صلاح الدین جویا
|