|
|
درويشي نزد عباس دوس كه از گدايان مشهور عرب است
آمد كه مرا در گدايي تعليمي ده، كه چون به آن عمل كنم تا از فقر و فاقه خلاص
شوم، گفت: پنجه اي از كاغذ بساز و برسينه خود چسبان، و چهل روز در آفتاب
برهنه تن سير كن، تا بدنت از تاب آفتاب سياه گردد، بعد از آن بديه جمعي از
ابلهان در آي، و در مسجد ايشان سه شب احيا كن، ودر شب چهارم وقت سحر فرياد
بكش كه خضر عليه السلام را ديدم، و او مرا نظر كرد، و دست مبارك به سينه من
نهاد، و چون مردم نزد تو آيند و آن نشانه پنجه بر سينه تو بينند، مريد شوند و
خدمتها كنند، او آن حيلت بجاي آورد و يك ديه را مريد خود كرد و مقصود او به
حصول پيوست، و از جفاي فقر و فاقه باز رست. |
|
روزي سلطان محمود غزنوي را غضبي مستولي شده بود.
امرا طلحك را گفتند: اگر سلطان را از اين غضب فرو آري پنج هزار دينارت بدهيم،
طلحك قبول كرده پيش سلطان رفت. ديد كه در باغ بركنار زميني نشسته و آن را
بيلداران هموار مىكنند ، گفت: در اين زمين چه خواهند كشت؟ سلطان در عين غضب
گفت :...خر ، طلحك گفت: معاذالله نزديك حرمست، كنيزكان نگذارند كه سر از
زمين بيرون كند ، سلطان بخنديد و آن قبض ببسط مبدل شد و امرا به وعده عمل
كردند. |
|
بروم. گفتند خانهات را بفروش. گفت آنگاه اگر باز گردم كجا منزل
كنم و اگر باز نگردم و مجاور كعبه شوم آيا خداوند نخواهد گفت كه اي پس گردني
خورده چراخانه خود را فروختي و آمدي در خانه من منزل
كردي؟ |
|
"اعرابی را پيش خليفه بردند. او را ديد بر تخت نشسته و ديگران
در زير ايستاده. |
|
خطيبي را گفتند مسلماني چيست؟ گفت من مردي
خطيبم مرا با مسلماني چكار؟ |
|
"زرتشتی را
گفتند تفسير انا لله وانا عليه راجعون چه می باشد؟ گفت تفسير آن ندانم، اما
نيک دانم که در مهمانی و عروسی و مجلس انس اش
نگويند." |

![]() |