زاهدي در مجلسي مي گفت:آيا ماه رمضان از ما خشنود رفت يا ني؟ ظريفي گفت: بلي خشنود رفت.زاهد گفت: از كجا ميگويي.گفت:از آنجا كه اگر ناخشنود رود سال ديگر باز نيايد
حـکـــا یـــا ت
ماه رمضان

درويشي نزد عباس دوس كه از گدايان مشهور عرب است آمد كه مرا در گدايي تعليمي ده، كه چون به آن عمل كنم تا از فقر و فاقه خلاص شوم، گفت: پنجه اي از كاغذ بساز و برسينه خود چسبان، و چهل روز در آفتاب برهنه تن سير كن، تا بدنت از تاب آفتاب سياه گردد، بعد از آن بديه جمعي از ابلهان در آي، و در مسجد ايشان سه شب احيا كن، ودر شب چهارم وقت سحر فرياد بكش كه خضر عليه السلام را ديدم، و او مرا نظر كرد، و دست مبارك به سينه من نهاد، و چون مردم نزد تو آيند و آن نشانه پنجه بر سينه تو بينند، مريد شوند و خدمتها كنند، او آن حيلت بجاي آورد و يك ديه را مريد خود كرد و مقصود او به حصول پيوست، و از جفاي فقر و فاقه باز رست.

نجــا ت از فقــر
روزي سلطان محمود غزنوي را غضبي مستولي شده بود. امرا طلحك را گفتند: اگر سلطان را از اين غضب فرو آري پنج هزار دينارت بدهيم، طلحك قبول كرده پيش سلطان رفت. ديد كه در باغ بركنار زميني نشسته و آن را بيلداران هموار مىكنند ، گفت: در اين زمين چه خواهند كشت؟ سلطان در عين غضب گفت :...خر ، طلحك گفت: معاذالله نزديك حرمست، كنيزكان نگذارند كه سر از زمين بيرون كند ، سلطان بخنديد و آن قبض ببسط مبدل شد و امرا به وعده عمل كردند.
سلطــا ن و طلحک

اعرابي را گفتند پير شدي و عمر خود به هدر دادي. توبه كن و حج بگزار. گفت پول يندارم كه به حج

 بروم. گفتند خانه‌ات را بفروش. گفت آنگاه اگر باز گردم كجا منزل كنم و اگر باز نگردم و مجاور كعبه شوم آيا خداوند نخواهد گفت كه اي پس گردني خورده چراخانه خود را فروختي و آمدي در خانه من منزل كردي؟

"اعرابی را پيش خليفه بردند. او را ديد بر تخت نشسته و ديگران در زير ايستاده.
گفت: السلام عليک يا الله.
گفت: من الله نيستم.
گفت: يا جبرائيل.
گفت: من جبرائيل نيستم.
گفت: الله نيستی؛ جبرائيل نيستی؛ پس چرا بر آن بالا تنها نشسته ای؟ تو نيز در زير آی و در ميان مردمان بنشين.
"

خطيبي را گفتند مسلماني چيست؟ گفت من مردي خطيبم مرا با مسلماني چكار؟
"زرتشتی را گفتند تفسير انا لله وانا عليه راجعون چه می باشد؟ گفت تفسير آن ندانم، اما نيک دانم که در مهمانی و عروسی و مجلس انس اش نگويند."