Home || Herat || Music || Photo || Index

پیشک تنها

در يك باغ زيبا و بزرگ ، پیشکی زندگي مي كرد .

او تنها بود . هميشه با حسرت به گنجشكها كه روي درخت با هم بازي مي كردند نگاه مي كرد .

يكبار سعي كرد به پرندگان نزديك شود و با آنها بازي كند ولي پرنده ها پرواز كردند و رفتند .

پيش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و مي توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازي كنم .

ديگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوي پیشک پرواز كردن بود .

آرزوي پیشک را فرشته اي كوچك شنيد . شب به كنار او آمد و با عصاي جادوئي خود به شانه هاي وی زد .

صبح كه پیشک از خواب بيدار شد احساس كرد چيزي روي شانه هايش سنگيني مي كند . وقتي دو بال قشنگ در دو طرف بدنش ديد خيلي تعجب كرد ولي خوشحال شد.

خواست پرواز كند ولي بلد نبود .

از آن روز به بعد پیشک روزهاي زيادي تمرين كرد تا پرواز كردن را ياد گرفت البته خيلي هم به زمين خورد .

روزي كه حسابي پرواز كردن را ياد گرفته بود ،‌در آسمان چرخي زد و روي درختي كنار پرنده ها نشست. وقتي پرنده ها متوجه اين تازه وارد شدند ، از وحشت جيغ كشيدند و بر سر پیشک  حمله کردند  تا آنجا كه مي توانستند به او نول زدند . پیشک كه ترسیده بود و فكر چنين روزي را نمي كرد از بالاي درخت محكم به زمين خورد .

يكي از بالهايش در اثر اين افتادن شكسته بود و خيلي درد مي كرد.

شب شده بود ولي پیشک از درد خوابش نمي برد و دایم ناله مي كرد .

فرشته كوچک ديگر طاقت نياورد ، خودش را به پیشک رساند .

فرشته به او گفت : هر كسي بايد همانطور كه خلق شده ، زندگي كند . معلوم است كه اين پرنده ها از ديدن تو وحشت مي كنند و به تو آزار مي رسانند . پرواز كردن كار پیشک نيست . تو بايد بگردي و دوستاني روي زمين براي خودت پيدا كني .

بعد با عصاي خود به بال پیشک زد و رفت.

صبح كه پیشک از خواب بيدار شد ديگر از بالها خبري نبود،اما ناراحت نشد . به ياد حرف فرشته كوچك افتاد. از خانه خود بیرون شد تا دوستي مناسب براي خود پيدا كند . به انتهاي باغ رسيد،خانه قشنگي در آن گوشه باغ قرار داشت . خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست .

در اتاق دختر كوچكي وقتي صداي ميو ميوي پیشک را شنيد ، با خوشحالي كنار پنجره آمد . دختر كوچک پیشک را بغل كرد و گفت : پیشک مقبول دلت مي خواهد پيش من بماني. من هم مثل تو تنها هستم و هم بازي ندارم . اگر پيشم باشی هر روز شير خوشمزه برایت مي دهم .

پیشک كه از دوستي با اين دختر مهربان خوشحال بود ميو ميوي كرد و خودش را به دخترك چسباند.

 

برگشت به فهرست

Copyright herat.co.uk Inc All Rights Reserved.