|
روزي روزگاري مردماهيگيري و همسرش در كلبه اي
نزديك دريا زندگي مي كردند . مرد ماهيگير هر
روز صبح زود براي گرفتن ماهي به
کنار دريا مي رفت .

روزي از روزها كه با چنگکش مشغول ماهيگيري
بود . چنگکش به داخل آب كشيده شد .
ماهيگير به سختي چنگکش را بالا كشيد و يكدفعه
ماهي عجيبي را در انتهاي قلاب ديد.
ماهي به ماهيگير گفت : لطفا اجازه بده من بروم
زيرا كه من يك ماهي واقعي نيستم و يك پرنس
سحرآميز هستم .
ماهيگير به ماهي گفت : نياز نيست كه از من
خواهش كني تا اينكار را براي تو انجام بدهم .
من خيلي خوشحال مي شوم كه يك ماهي سخنگو را
رها كنم تا آزاد زندگي كند .
ماهيگير ، ماهي را آزاد كرد و ماهي داخل آب
پريد و اينقدر شنا كرد كه ديگر حتي رنگ سرخ آن
در زير آب ديگر ديده نمي شد .
ماهيگير وقتي به خانه برگشت ، داستان آن ماهي
عجيب را براي همسرش تعريف كرد . همسرش گفت :
تو چنين ماهي عجيبي را رها كردي و از او
نخواستي كه آرزويت را برآورده كند .
مرد پرسيد : چه آرزويي ؟
زن گفت : اينكه يك خانه زيبا و قشنگ بجاي اين
خانه گک کوچک داشته باشيم .

مرد به كنار دريا برگشت كه حالا به رنگ سبز
تغیر کرده بود . او با صداي بلند ماهي را صدا
كرد : اي ماهي من برگشته ام تا از تو تقاضايي
كنم . ماهي سر از آب بيرون آورد و گفت : بگو
چه خواسته اي داري ؟
مرد گفت : همسر من كه سارا نام دارد دوست دارد
كه در خانه اي زيبا زندگي كند و اين كلبه را
دوست ندارد .
ماهي گفت : مرد به خانه برگردد كه خواسته تو
برآورده شد .
هنگامي كه مرد به خانه برگشت ، خانه زيبايي با
چند اتاق و دهلیز ديد . همسرش به او گفت :
حالا بهتر نشد ؟
مرد گفت : ديگر مي توانيم خشنود و راحت زندگي
كنيم .
همه چيز تا يكي دو ماه اول خوب بود ولي كم كم
زن شروع به ناراحتي كرد .
تعداد اتاقهاي اين خانه كم است ، باغچه اش
خيلي كوچك است ، من دلم مي خواهد كه در يك قصر
زندگي كنم . چرا پيش آن ماهي نمي روي و از او
نمي خواهي كه به ما يك كاخ سنگي بدهد.
خلاصه مرد ماهيگير با اصرار زنش به کنار دريا
برگشت و ماهي جادويي را صدا كرد .
ماهي از آب بيرون آمد گفت : چه مي خواهي ؟
ماهيگير گفت : همسر من به اين چيزهايي كه
داريم راضي نيست او يك كاخ سنگي مي خواهد .
ماهي گفت : به خانه ات برگرد كه همسرت جلوي در
خانه منتظر توست .
زن جلوي در خانه ايستاده بود و تا مرد را ديد
گفت : زيبا نيست ؟
مرد كاخ زيبايي را ديد كه چندين اتاق و
ميزهايي طلايي در آن بود . پشت قصر باغ و پارك
بزرگي به اندازه چند كيلومتر بود .
در یک گوشهء قصر يك اصطبل پر از اسب و يك
طبیله پر از گاو قرار داشت.
شب شده بود هنگام خواب ماهیگیر پيش خودش فكر
كرد كه براي هميشه در اين مكان زيبا زندگي خوب
و خوشي را خواهند داشت و با اين اميد بخواب
رفت .
ولي صبح همسرش او را با ناراحتي صدا كرد و گفت
: بيدار شو .
مرد با تعجب به همسرش نگاه كرد.
همسرش گفت : من از اين شرايط راضي نيستم . من
تصميم گرفتم كه ملكه اين سرزمين شوم و تو هم
پادشاه آن شوي !
ماهيگير گفت : ولي من دلم نمي خواهد پادشاه
باشم .
زن گفت : مشکلی نیست. خودم شاه مي شوم ، پيش
ماهي برو و بگو خواسته مرا برآورده كند .
مرد ، غمگين و ناراحت به کنار دريا رفت و ماهي
را صدا كرد و خواسته زنش را گفت .
ماهي گفت : به خانه برو كه زنت پادشاه شده است
.
مرد وقتي همسرش را ديد به او گفت : حالا كه
پادشاه شدي ديگر نبايد آرزويي داشته باشي .
زن در حاليكه نشسته بود و فكر مي كرد گفت :
پادشاهي خوب است ولي كافي نيست من بايد
امپراطور شوم .
ماهیگیر هر كار كرد تا زنش از اين كار پشيمان
شود ، نشد كه نشد و زنش كه پادشاه بود به او
دستور داد كه پيش ماهي برود و آرزويش را
بگويد.
مرد دست و پايش مي لرزيد ولي مجبور بود كه
ماهي را صدا كند .
به ماهي گفت : همسرم سارا از آنچه كه دارد
راضي نيست او مي خواهد امپراطور شود .
ماهي به او گفت : به خانه برگرد كه او
امپراطور شده است.
مرد وقتي نزد همسرش برگشت به او گفت : حالا تو
امپراطور هستي و حالا تو قدرتمندترين فرد هستي
.
زن گفت : بايد فكركنم.
شب شد ولي زن ماهیگیر خوابش نمي برد ، او هنوز
راضي نبود .
زن ، شوهرش را بيدار كرد و گفت : نزد ماهي برو
و بگو كه من مي خواهم از ماه و خورشيد هم قدرت
بيشتري داشته باشم .
مرد گفت : ولي ماهي نمي تواند اين كار را
انجام دهد .
زن به مرد كه ترسيده بود نگاه كرد و گفت : من
مي خواهم قدرت خدا را داشته باشم .
چرا بايد خورشيد طلوع كند بدون آنكه از من
اجازه بگيرد .
مرد ماهيگير از ترس مي لرزيد و در درياي
طوفاني وحشتناك كه هيچ صدايي شنيده نمي شد ،
ماهي را صدا كرد .
ماهي دوباره پيداش شد .
مرد گفت : همسر من سارا مي خواهد كه قدرت
خدايي داشته باشد.
ماهي فكري كرد و گفت : به خانه ات به همان
كلبه كوچكت برگرد.
وقتي مرد به خانه رسيد ، از آن قصر و كاخ خبري
نبود و همه چيز به حالت اولی اش برگشته بود.
برگشت به فهرست |