|
وقتی که به فکر پنج ساله گی خود می افتم از
تمام چیزها فقط دو سه چیز خیلی خوب بیادم می
آیند اولین چیز آن ( نعلین) است و حالا شاید
بچه های کابل نخواهد بفهمند که نعلین یعنی چه
بخاطریکه امروز مردم بسیار به ندرت نعلین می
پوشند وآنهم در بین کوهستانها - نعلین به
همان پاپوش ها یا چپلک می گفتیم که از چوب و
چرم به صورت بسیارساده ساخته می شد. زیرا در
دره های هندوکش همه کس اولاً بوت خریده نمی
توانستند و دوم اگر بوت هم می توانستند بخرند
به شهر رفته نمی توانستند و وقتیکه مردم از
کابل به قریه ما که در عقب چندین کوه پنهان
شده بود می آمدند ، مردم قریه میدیدند که چه
قسم پا پوشی در پایش است. و من یکروز در پای
پدرم نعلین هایش را دیده بودم و آنروز از صبح
تا شام برای مادرم گفتم تا برای من هم نعلین
بسازند و بلاخره فردای آنروز پدرم در مقابل
دهلیز خانه مان با تیشه و اره اش برایم نعلین
ساخت. او نجار نبود ولی شاید از پدر خود
آموخته بود که پاپوشهایش را باید خودش بسازد
زیرا تمام قریه مان خودشان برای خود نعلین می
ساختند و اگر کسی نعلین نمی ساخت او به تنبلی
و نا کاره گی مشهور میشد کوتاه بگویم نعلین
های من خیلی زیبا بودند و رنگهای بسیار قشنگ
داشتند که امروز حتی در کامپیوتر هم من نمی
توانم تجزیه کنم که آنها چند رنگ داشتند زیرا
هنوز هم من فکر میکنم که به زیبایی آنها هیچ
بوتی نپوشیده ام و تمام بوت های خوب آمریکایی
روسی و جرمنی به آنها برابر شده نمیتوانست و
شاید هم دلیل اصلی اش این بود که پدرم میگفت:
رنگ نعلین های مرا از ریشه درخت دولانه ما
درست کرده بود همان دولانه که نزدیک به دروازه
دهلیز ما بود و یگانه درختی بود که می توانستم
خودم از شاخه اش بالا بروم و دولانه بخورم و
گاهی هم رنگ نعلین هایم را با رنگ درخت مقایسه
میکردم از اینکه درخت دولانه برایم هم میوه
داده بود و هم رنگ نعلین ، از این درخت احساس
تشکری میکردم و وقتیکه نزدیک آن ایستاده می
شدم احساس انس و آرامش میکردم. درست یادم هست
من در شب هیچ گاهی در هیچ جایی جرعت استاد شدن
را نداشتم ولی از درخت دولانه خود ما نمی
ترسیدم وقتیکه نزدیک درخت می بودم فکر میکردم
که اگر گرگ ها هم به خانه ما پایین شوند وقتی
مرا در نزدیک درخت دولانه ببیند به ترس و وحشت
از من فرارخواهند کرد! زیرا احساس میکردم که
وقتی من و درخت دولانه و نعلین هایم با هم
یکجا باشیم همه چیز از ما خواهد ترسید!
خوب اگر از قصه درخت و نعلین بگذرم به اسپ می
رسم . بلی باید واضح بسازم که کدام اسپ؟ بلی
همان چوچه اسپک که پدرم آنرا با مادرش از
نورستان آورده بود این چوچه اسپک تنها اسپ
سیاه رنگ در قریه بود زیرا اتفاقاً تمام
اسپهای دیگر یا سفید بودند ، یا بور، یا سرخ .
به مادر این اسپک چوچه علاقه نداشتم زیرا چند
روز بعد آنرا کاکایم گرفته بود ولی چوچه اسپک
که عمرش از چهارماه بیشتر نبود تنها چیزی بود
که گاهی از پدرم خواهش میکردم مرا بگذارد که
این چوچه اسپک را تا به چشمه آب که فاصله
زیادی از خانه ما نداشت ، ببرم . ولی پدرم به
اصرار و شله شدن من مرا تنها نمیگذاشت او
میترسید که اسپک ما فرار کند یا مرا به زمین
بیندازد به این خاطر همیشه مراقب من و اسپک
میبود. ولی او هم میدانست که یگانه پسر کوچکش
در آن قریه ای تنها که همه روز ها با هم
یکنواخت بودند، ناچار است با بردن اسپک به
چشمه خوش شود. و من که هیج دوستی هم سن وسال
نداشتم تنها با این اسپک دوست شده بودم، گاهی
نازش می دادم و گاهی هم وقتی در بین دیگراسپها
می دیدمش احساس غرور و هیجان میکردم. و شاید
از آن روز به بعد بوی اسپها برایم آشنا است و
اسپها را دوست دارم ولی اسپ های سیاه را خیلی
زیاد. و حالا هر اسب سیاهی را که ببینم به
آسانی میتوانم همرایش حرف بزنم و گردش کنم.
زیرا فکر میکنم اسپها خیلی شبیه یکدیگر هستند
همانطور که آدمها. ولی آدمها بسیار به سختی با
هم دوست میشوند و اکثرا دوستی های شان چند
روزی بیشتر نیست. از این رو گاهی فکر میکنم که
چرا هنوز هم تصویر چوچه اسپک در ذهنم باقی
مانده است و در ذهنم دلایلی زیادی پیدا میشوند
و می گویم: به خاطر اینکه برایش آب میدادم و
بخاطر اینکه خیلی کوچک بود و بعد هم احساس
میکنم که نخیر. اسپها هم میتوانند با انسانها
دوست باشند و حتی خیلی خوبتر از بعضی دوستان
می توانند باشند. زیرا آنها هم احساس دارند و
شعور دارند. ولی هیچگاهی تنها به نفع خود فکر
نمیکنند آنها محموله و کالای انسان ها را هم
با خود میبرند و هیچگاهی از انسانها حتی توقع
تشکری هم ندارند.
شاید همین دلایل بالا هست که وقتی درگوشه و
کنار کابل با یک شخص جدیدی دوست میشوم برای
چند لحظه همان دوست اولی همان اسپک سیاه همان
چشمه بیادم می آیند و تمام شهر کابل مانند
قریه کوهستانی و سرسبز من زیبا و تعریف کردنی
می شود.
برگشت به فهرست |