Home || Herat || Music || Photo || Index

راز شکست ناپذیر

پيرمردی احساس ميكرد كه ديگر روزهاي آخر عمرش رسيده است و به زودي از اين دنيا رخت برخواهد بست .

روزي دو پسر جوانش را نزد خود فرا خواند . به آنها گفت : ديگر زمان مرگ فرارسيده است وليكن بايد يكي از مهمترين تجربه هاي زندگيم را به شما بگويم .

دستور داد چند خاده از شاخه هاي درخت براي او بياورند . به هركدام از پسرانش يك خاده چوب داد و از آنها خواست تا آن را بشكنند . پسرها از كار پدرشان متحیر شدند . ولي بدستور پدر خاده جوب را در دست گرفتند .

اولي گفت : بيينيد پدر ، و بعد خاده جوب را براحتي از وسط به دو نيم كرد .

پسر دوم گفت : اين كه كاري ندارد و خيلي آسان است . و به راحتي شاخه چوب را شكست .

بعد پدر چند خاده جوب را به آنها داد و از آنها خواست كه آنها را باهم بشكنند .

اين دفعه كار سخت بود و ديگر آن خاده هاي باريك چوب براحتي قابل شكستن نبودند .

پدر گفت : شما هر كدام به تنهايي بمانند همين خاده نازک چوب هستيد و هر كسي مي تواند به راحتي شما را از بين ببرد ولي اگر شما با هم متحد باشيد ديگر هر كسي نمي تواند براحتي شما را در هم شكند .

اين پند را هميشه آويزه گوش خود قرار دهيد كه اين برترين تجربه زندگي من ، در اين ساليان دراز بوده است .

 

برگشت به فهرست

Copyright herat.co.uk Inc All Rights Reserved.