|
در روزگار قدیم مرد ثروتمندي از تمامي لذتهاي
زندگي بهره مند بود. در شهرهاي مختلف، باغات و
خانه های زیبا، وسايل گران قيمتي و ارزشمند و
زر سیم فراوان داشت.

بعد از اينكه پير شد، روزي فكر كرد كه
نگاهداري اين همه املاك و اموال در جاهاي
مختلف براي او سخت شده است و بهتر است همه مال
و اموال خود را بفروشد و با پولش الماس بزرگی
بخرد تا همه ي پول و ثروتش هميشه در كنارش
باشد.
او هر چه داشت فروخت و با پولش الماسي بزرگ
خريد . مرد ثروتمند فكر كرد كه الماسش را در
جايي پنهان كند . او چغری اي در زیر درخت وسط
حولی اش كند و الماسش را آنجا پنهان كرد . او
فكر كرد كه هيچ كس آنرا در اين مكان پيدا نمي
كند .
او
هر شب برمي گشت و چغری را مي كند و نگاهي به
الماسش مي كرد وقتي از بودن الماس خاطر جمع مي
شد دوباره آنرا در چغری مي گذاشت و رويش را با
خاك مي پوشاند .

اينكار راهر شب تكرار مي کرد تا اينكه شبي
دزدي به خانه او آمد . دزد ديد كه مرد پولدار
از اتاقش بيرون آمد و آهسته به وسط حولی زیر
درخت رفت و چغری اي حفر كرد و از آن سنگي را
بيرون آورد آنرا نگاه كرد و گفت : هنوز
اينجاست، دوباره آنرا در چغری گذاشت و رويش را
با خاك پوشاند.
وقتي مرد ثروتمند به اتاقش برگشت ، دزد زمين
را حفر كرد و تكه الماس را پيدا كرد . او
خوشحال شد و گفت حالا اين سنگ مال من است و من
ديگر مرد پولدار شدم . او از آنجا رفت و
هيچوقت برنگشت.
روز بعد وقتي مرد ثروتمند چشم به چغری زیر
درخت افتاد، ترسيد به سرعت به آن طرف دويد.
زمين
كنده شده بود و از آن الماس هيچ اثري نبود.
باورش نمي شد شروع به كندن زمين كرد ولي الماس
پيدا نشد كه نشد.
مرد با صداي بلند مي گريست و فرياد مي زد ديگر
من الماسي ندارم ديگر مرد پولداري نيستم .
او كنار چغری نشسته بود و گريه و زاري مي كرد
. خدمتكاران به دوست او خبر فرستادند، وقتي
دوستش رسيد و پيرمرد را در آن شرايط ديد به او
گفت : گريه نكن ، بيا اين تكه سنگ بزرگ براي
تو آن را بردار و در چغری بيانداز و رويش را
با خاك بپوشان، سپس هر روز مي تواني بيايي و
آنرا از چغری بیرون آوري و نگاه كني .
يك تكه سنگ با يك تكه الماس وقتي درون خاك
پنهان باشد براي صاحبش نبايد فرقي داشته باشد.
برگشت به فهرست |