Home || Herat || Music || Photo || Index

مرد ثروتمند

در روزگار قدیم مرد ثروتمندي از تمامي لذتهاي زندگي بهره مند بود. در شهرهاي مختلف، باغات و خانه های زیبا، وسايل گران قيمتي و ارزشمند و زر سیم فراوان داشت.

بعد از اينكه پير شد، روزي فكر كرد كه نگاهداري اين همه املاك و اموال در جاهاي مختلف براي او سخت شده است و بهتر است همه مال و اموال خود را بفروشد و با پولش الماس بزرگی بخرد تا همه ي پول و ثروتش هميشه در كنارش باشد. 

 

او هر چه داشت فروخت و با پولش الماسي بزرگ خريد . مرد ثروتمند فكر كرد كه الماسش را در جايي پنهان كند . او چغری اي در زیر درخت وسط حولی اش كند و الماسش را آنجا پنهان كرد . او فكر كرد كه هيچ كس آنرا در اين مكان پيدا نمي كند .

او هر شب برمي گشت و چغری را مي كند و نگاهي به الماسش مي كرد وقتي از بودن الماس خاطر جمع مي شد دوباره آنرا در چغری مي گذاشت و رويش را با خاك مي پوشاند .

اينكار راهر شب تكرار مي کرد تا اينكه شبي دزدي به خانه او آمد . دزد ديد كه مرد پولدار از اتاقش بيرون آمد و آهسته به وسط حولی زیر درخت رفت و چغری اي حفر كرد و از آن سنگي را بيرون آورد آنرا نگاه كرد و گفت : هنوز اينجاست، دوباره آنرا در چغری گذاشت و رويش را با خاك پوشاند.

وقتي مرد ثروتمند به اتاقش برگشت ، دزد زمين را حفر كرد و تكه الماس را پيدا كرد . او خوشحال شد و گفت حالا اين سنگ مال من است و من ديگر مرد پولدار شدم . او از آنجا رفت و هيچوقت برنگشت.

روز بعد وقتي مرد ثروتمند  چشم به چغری زیر درخت افتاد، ترسيد به سرعت به آن طرف دويد.

 زمين كنده شده بود و از آن الماس هيچ اثري نبود. باورش نمي شد شروع به كندن زمين كرد ولي الماس پيدا نشد كه نشد.

مرد با صداي بلند مي گريست و فرياد مي زد ديگر من الماسي ندارم ديگر مرد پولداري نيستم .

او كنار چغری نشسته بود و گريه و زاري مي كرد . خدمتكاران به دوست او خبر فرستادند، وقتي دوستش رسيد و پيرمرد را در آن شرايط ديد به او گفت : گريه نكن ، بيا اين تكه سنگ بزرگ براي تو آن را بردار و در چغری بيانداز و رويش را با خاك بپوشان، سپس هر روز مي تواني بيايي و آنرا از چغری بیرون آوري و نگاه كني .

يك تكه سنگ با يك تكه الماس وقتي درون خاك پنهان باشد براي صاحبش نبايد فرقي داشته باشد.

برگشت به فهرست

Copyright herat.co.uk Inc All Rights Reserved.