|
لحظه ای با
سرایشگر آزاده
حاجی اسماعیل
«سیاه»
حاجی
در اوایل حال جماعی تخلص مینمود، بعداً تخلص گوزگ
را گرفت ازو پرسیدند که چرا از تخلص خود عدول
کردید؟
حاجی
گفت: عجب مردم کم فکری بودید! چند سال بعد خود شما
میدانید که آخر جماعی، گوزک است.

از
حاجی پرسیدند که فلسفهء تخلص شما چیست؟ گفت: تا
آوازهء تخلصم به خارج از افغانستان برود بگویند:
گوزک افغانستان که این است، صاحب نفس آن چه خواهد
بود؟

حاجی
با یکنفر مزاحی مانند خود ملاقات کرده خواستند به
مکالمه مسابقه کنند.
حاجی
گفت تخلص من گوزک است، تخلص شما چیست؟
مزاحی
گفت: تخلص من ریخک.
حاجی
گفت: شما به این تخلص خود زیان کرده اید، اگر کسی
ما و شما را عناب کند که تخلص خود ها را بخورید،
از من یک باد است و آسان پس آنوقت وای بحال شما.

حاجی
در موقع نان خوردن با یکنفر صوفی نشسته بود، صوفی
گفت: جواب این نعمت ها را به آخرت چگونه خواهی
داد؟
حاجی
گفت: اگر حساب مرا فردا به شما سپردند به سر پل
صراط مرا ک ... کنید.

یک نفر
پیر زن به حاجی پیغام داد که سخت دندان دردم، کدام
دوای خوب بفرمائید.
حاجی
گفت: از اینکه دوایی بدهم که دندان شما صحت یابد،
درد کند بهتر است تا مردم بدانند که شما دندان
دارید.

دو
برادر بودند بنامهای صلاح الدین و ناصر. نزد حاجی
آمده گفتند:
برای
هر یک ما فردی بسازید که نام ما در آن داخل باشد
تا به مهر خود حک نمایی.
حاجی
گفت: اگر یک فردی بسازم که نام هر دوی شما را نشان
بدهد چه می شود؟
گفتند
فرقی نمی کند، آن بهتر است. حاجی فرد ذیل را نوشت:
طریق
راستی گفتن فلاح است به میدان ناصرا ریدن
صلاح است

یکنفر
صوفی بخانه حاجی مهمان شد، هر کدام از همسایه ها
اولاد های خود را نزد صوفی می آوردند که بدهان
آنها تف کند.
حاجی
سگ خود را آورده گفت که بدهان این سگ تف کنید که
گیرند شود.

محتسبی
مهمان حاجی شد، در حین قصه و صحبت حاجی پرسید که
شما چه وظیفه دارید؟
مهمان
گفت: من محتسبم.
حاجی
گفت: اگر محتسب هستید درهء شما کجا است؟
محتسب
گفت: زبان من است.
حاجی
پشت خود را سوی او گشتانده گفت: این مجرم را چند
دره بزنید.
یکنفر
مریض نزد داکتر آمده گفت که کام و زبانم خشک است.
حاجی
در آن جا حضور داشت و گفت:
کاش
این کام و زبان بخانهء من می بود.
همسایهء حاجی کله گوسفندی پخته بود، نیم آنرا به
حاجی آورده گفت:
نیم
کلهء خود را بشما آورده ام.
حاجی
گفت: از نیم کلهء خود چار یک ف ... خود را می
آوردی بهتر بود.

حاجی
با چند نفر عیال ها در موتر لاری نشسته بودند،
رانندهء لاری آمد و گفت:
یکبار
پایان شوید، ببینم زیر پای عیال ها درشت نباشد.
حاجی
گفت: نه خیر، من دیدم خوب نرم و ملایم است.

خانم
حاجی نماز را ترک کرده و نمی خواند، حاجی گفت:
به
کتاب دیده ام هر زنی که نماز بخواند برایش در بهشت
دو عضو رجولیت میدهند.
خانمش
به نماز سرگرم شده و پرسید: نفل هم بخوانم؟

یکنفر
شیخ از مرید خود سگی خواسته بود که پاسبانی خانهء
او را بنماید، مریدش یک سگ بسیار کلان آورد.
شیخ
گفت: من از شما سگ خوردی خواسته بودم.
حاجی
که در آن جا نشسته بود گفت:
خیر
است، همین سگ هم چند روزی به درب سرای شما باشد
خورد می شود.

حاجی
نان و ماست می خورد، برایش گفتند: نان و ماست ضعف
باء می آورد. حاجی گفت:
ضعف
باء از ماست نیست، شما بخانه ما بیائید، هر قدر
نان ماست بخورید ضعف باء را نمی یابید.

پسری
را نزد حاجی آورده گفتند: این پسر هر شب در بستر
خویش بول میکند. از آب دهان خویش بدهانش بمالید تا
بهبود یابد.
حاجی
گفت: چون از آب دهان خود بدهانش مالیدم شب در بستر
خود غایط کرد.

چند
نفر مهمان ناوقت بخانهء حاجی آمدند، حاجی فوراً
آفتابه و لگن را آورده و دسترخوان را هموار کرد و
جوال آرد و گوشت های لاندی خود را آورد، گفت
بفرمائید، هم اکنون به خانه غیر از این ها، چیزی
نبود.

حاجی
وقت اذان شام ماه مبارک رمضان به مسجد رفت،
اتفاقاً امام مسجد نبود، حاجی را اجباری به امامت
پیش نمودند، ظرفهای حلوا را که برای افطار آورده
بودند پیش روی صف نماز گذاران گذاشتند تا بعد از
نماز تناول کنند. حاجی چون به رکعت اول سر به سجده
نهاد آرام برخاسته بر سر حلوا ها رفت، مقتدی ها
دیدند سجده نهایت طولانی شد، سر خود را بالا نموده
دیدند که حاجی حلوا می خورد. در آنوقت حاجی گفت:
حلوای
حاضر بهتر از نماز بی حضور.

حاجی
به سواری موتر با چند نفر دیگر به سفر میرفت، در
بین راه موتر بند شد، راننده گفت:
پایان
شوید ، عقب بزنید.
حاجی
گفت: من که عقب میزدم از خانهء خود بیرون نمی شدم.

حاجی
شب دوشنبه پهلوی زن خود خوابیده بود. خانمش پرسید:
که امشب از هفته چیست؟
حاجی
گفت: به شما جمعه، به من دوشنبه.

حاجی
با جمعی از رفیقان از طریق هزاره جات عازم کابل
بود در بین راه طوریکه معمول است زنهای مالدار در
کنار جوی های آب رخت شویی داشتند. حاجی رفیقان را
توقف داده دستمال خود را بیکی از زن ها داد تا
بشوید. در همین اثناء حاجی از همان زن پرسید:
شما که
رخت می شویی چرا قاعدهء خود را حرکت میدهید؟
زن
لحظهء به فکر رفت و گفت:
شما که
حرف میزنید چرا ریش خود را حرکت میدهید؟

حاجی
ازدواج تازه کرده شب اول را با خانم گذشتاند،
فردای آن خدمت حضرت صاحب کرخ رفت، حضرت از وی
پرسید:
حاجی
صاحب دیشب چون گذشت، کاری کردید یا نی؟
حاجی
گفت: صاحب همین بیچاره را خدمت آوردم، بالایش دم
کنید شاید بتواند کاری کند.

شخصی
حاجی را گفت: نهایت پریشانم برایم یک راهی نشان
دهید.
حاجی
گفت: مرا بخانه خود ببر تا بتو دو راه نشان بدهم.

شخصی
به حاجی گفت: نفسم بسیار تنگ است، حاجی گفت:
کاشکی
همان تنگی بخانم شما می بود.

شخصی
به حاجی گفت: خانم سابقه ام کهنه شده، می خواهم
خانم جدیدی بگیرم، حاجی گفت:
زن
جدید لازم ندارد، من به امور خیاطی سرشته دارم،
عیال سابقه را بیاورید که چپه رو کنم، به شما
بدهم، جدید می شود، چرا که عصر هم عصر اقتصاد است.

حاجی
همراه یکنفر بخوردن عسل مشغول بود، چون شخص مدکور
زیادتر عسل میخورد، حاجی گفت:
این
عسل ها را زنبور ریده نه من، که اینقدر میخورید.

حاجی
تسبیح خود را به مردم نشانداده گفت: این دانهء
کلان ملا است و دانه های خورد مردمانند و رشتهء آن
شیطان است، شما خوب غور کنید، به ک... این مردم یک
شیطان رفته و به ک... ملا دو شیطان.

حاجی
به یکی از مساجد زرتجاه داخل شد، به روی صفهء مسجد
نشسته با ملا امام گرم صحبت شد در آن اثنا درختی
را دید که بسیار بلند رفته و باریک است حاجی از
ملا امام پرسید، این درخت را چه کرده اید که باین
درجه بلند رفته؟
ملا
امام گفت: درخت را سر داده ایم.
حاجی
گفت: کو... هم بدهید که لک شود.

حاجی
میگوید: جایی مهمان بود، صاحب خانه دخترکی داشت،
گفتم: این دخترک را به من بدهید.
صاحبخانه گفت: از گه این دخترک بیست مثقال بخورید،
او را به شما میدهم.
حاجی
گفت: به روی اهل مجلس چقدر کم میکنید؟
صاحبخانه گفت: پنج مثقال به روی اهل مجلس کم.
حاجی
گفت: به روی مرحوم قبله گاه خود چقدر کم می کنید؟
صاحبخانه گفت: پنج مثقال دیگر.
حاجی
گفت: خوب است، باقی را چاره ای خواهم کرد.

حاجی
با یکنفر همکاسه شد، بعد از صرف طعام رفیقش گفت:
شما دو
چند من خورید، حاجی گفت: سه چند شما هم می رینم.

فقیر
نامی که رفیق حاجی بود خواست حاجی به اسم آن
معمایی بسازد، حاجی این معما را ساخت:
زچار
حــرف حریفم نخست حرف فراست
سری قشاد و کمربند ک .. و پای خر است

روزی
حاجی با خانم خود از قریهء عنبر به طرف قریهء
پهلوان پیری میآمد، یکنفر دیگر با ایشان همراه شد،
در این اثنا یک دو مرتبه خانم حاجی به حاجی گفت:
که این کافر با ما چه میکند؟
حاجی
گفت: به من و تو چه، بیچاره به راه میرود. آمدند
آمدند تا به سر رود پاشتان رسیدند، آب رود زیاد
بود و مرکب بسختی تیر می شد. حاجی مجبوراً تنبان
خود را کشید، و آن شخص نیز تنبان خود را بیرون کرد
و بگذراندن الاغ بهمراه حاجی کمک کرد. از آب
گذشتانده نزدیک قریه پلهوان پیری رسیدند، آن شخص
حاجی را وداع کرده و گفت من به شهر میروم و رفت.
خانم حاجی گفت:
مسلمان
را به یک چای هم دعوت نکردی. حاجی گفت:
خانم!
پیش از گذشتن از آب میگفتی که این کافر با ما به
کجا میرود؟
و حالا
می گویی مسلمان را، نکند ایمان آنرا در آب دیدی.

گویند
روزی خانم حاجی برایش گفت: پس خیز. اتفاقاً
بلافاصله حاجی راهی سفر شد و از میمنه نامهء به
زنش فرستاد که دیگر هم پس خزم یا نه؟

شخصی
بنام عبدالمجید که ظالم صفت و مردم آزار بود فوت
شده بود بعد از مراسم فاتحه خوانی موقعیکه خواستند
همسایگان و اقاربش با فامیل آن متوفی به سر قبرش
بروند تا دعا مغفرت نمایند. حاجی جلو تر از دیگرن
به زیارت رفت و بالای قبرش نوشت:
شمر
بدوزخ دوید گفت بگوش یزید
مژده به مروان بده کامده عبدالمجید

روزی
حاجی با یکی از مشایخ ایرانی از زیر مناره های
هرات می گذشتند. شیخ خواست تا مزاحی با حاجی بکند،
روی به یکی از مناره ها کرده وگفت:
این
چیست که سر به هوا برافراشته است
حاجی
فی البدیهه گفت:
این
ک... زمین است کــــه برخاسته است

حاجی
با چند نفر به خانهء یکی از دوستان مهمان و مصروف
صحبت بودند، وقت نماز شام شد. گفتند تا مسجد برویم
دیر میشود در همین خانه جماعت میکنم. یکنفر که حق
امامت داشت جلو رفت و با گفتن تکبیر تحریمه نماز
را شروع نموده در رکعت اول سورهء ناس را قرات نمود
چون به رکعت دوم ایستاد بعد از خواندن سورهء فاتحه
حیران ماند و ندانمست کدام سوره را بخواند. حاجی
گفت: خیر است قرآن شریف خلاص شد از تورات و انجیل
بخوانید.

روزی
حاجی با جمعی از دوستان جایی نشسته بود سخن از
مامورین معزول به میان آمد و هر یک چیزی درین باره
گفت یکی از آنها این دو فرد را که به جامی «رح»
نسبت میدهند خواند:
عـــــاملان در زمــان معزولی
شیخ شبلی و بـــایزید شــــوند
باز
چون بر ســــــر عمل آیند
سمردی الجوشن و یزید شوند
حاجی
در جواب گفت:
عــــــاملان چون زنان حامله اند
تـــــــوبه آرنــــــد وقت زائیــدن
چون ز
حیص ونفاس پاک شوند
میــــل دارنـــــد ســوی گا ....ن

شخصی
فوت شد برادر متوفی به حاجی گفت: به ورثه برادرم
بگویی که الاغ برادرم را به من بدهند. حاجی به
ورثهء متوفی گفت:
برادر
متوفی بمن گفت است که الاغ برادرم را به من بدهند
که بوی برادرم میدهد.

شبی
حاجی به جایی مهمان بود، با چند نفر مهمانان نشسته
و صحبت گرم بود وقت نان رسید دسترخوان حاضر و غذا
ها روی سفره نهاده شده آنکه غذا ها را روی
دسترخوان می نهاد خواست با حاجی مزاحی به راه
اندازد مرغ پخته را که بین پشقاب بود طوری پیش
حاجی گذاشت که پشت مرغ پیش روی حاجی باشد. همانا
حاجی فهمید که با سر شوخی دارند فی البدیهه گفت:
قسمت مـــــائیم رانـــی بیش نیست
سفره چی از لطف ک .. هم میدهد
|