herat.co.uk

عزيزم

مي نويسي  با دوازده دختر دوست هستم ؟ به من بگو  در سينه ام دوازده قلب وجود دارد ؟

كدام هوس بازي مي تواند در ميان محبت هاي شديد دوام پيدا كند ؟ انسان آب را مي ماند :  وقتي حواسش مثل جرعه هاي  اين مايع  لطيف  جمع شد ،  به يك  جا سوق پيدا مي كند . بدون ترديد  هر كس  يك  گل را  بيش از گل هاي ديگر دوست دارد . زيرا  سليقه  با همه ي جهات مطابقه نمي كند و محال است  ذهن  در اعمال  خود به يك  طرف بيش تر متوجه نشود

عاليه !  باور نمي كني  آن گل تو باشي ؟  مختار هستي !  به تو اختيار داده شده است كوه بزرگ  را از جا بكني . چرا از متزلزل  كردن يك  قلب كوچك عاجز باشي ؟

اگر بخواهم تو را از اين كار كه متزلزل كردن قلب من است ، ممانعت كنم مثل اين است كه خواسته باشم  سليقه  و استعداد  خودم را به تو تحميل بدارم و تو كه خوب حس مي كني  به چه چيز  مستحق تري  قبول نخواهي كرد مردي كه متاع  را ارزان  خريده  است به تو چيزي  را تحميل كند

تصديق  مي كنم چيزي  از قلب كم بهاتر  نيست و من تو را با قلبم  خريده ام  حال مرا سرزنش مي كني . زيرا نتوانسته اي  از روي  قلب  من اين خطوط  را كه خطوط  يك سكه ي  به نام تو ترسيم شده است ،  بخواني

چطور  ممكن است در حالتي كه خودت  دعوي  اعتبار مي كني من  اعتبار نداشته باشم ،  زيرا من سكه اي هستم   كه به وجود  تو اعتبار مي يابم

 شكل تو ،  اسم  تو  و آثار تو هميشه با من است . براي اين كه  اين يادگارهاي  ثابت را  نگاه بداري  محتاج  نيستم  در دست تو باشم . نه و  محتاج نيستم  امشب  پيش تو بيايم

 عاليه ! مرا سركوب  و خرد كن . يك قطعه ي كوچك  من  باز آثار  وجود تو  را نشان مي دهد . مرا آتش  بزن ،  به قالب  ديگر بريز . جنسيت و مقدار من  همان خواهد بود

اگر گرد و غبار  ايام  روي يك سكه نشسته است به طوري كه آن سكه  را نتواني  بخواني و بشناسي  آن را بردار روي آن دست بكش ،  آن  را صيقلي كن.  به تو معلوم خواهد شد يادگار  وجود چه كسي است .

 قلب شاعر  درياي  بزرگ است  ببين دريا  را كه  با تمام  وسعت  خود به اندك نسيمي  سيمايش  را پرچين مي كند .  چرا  اندك سوء ظني  سيماي  مرا غمگين  و متفكر نكند ، در صورتي كه  طبيعت  قلب  مرا حساس تر از قلب هاي  ديگر آفريده است ؟

 به تو  بگويم چه چيز باعث بد گماني  من شده است :  محبت ،  براي  اين كه تو را دوست مي دارم !  با وجود اين كه خواستم  دوستي ام  را مخفي بدارم  آن را  آشكار مي كنم . شخص  محتاج است  دوستش  را  بشناسد ، زيرا مي خواهد  به او اطمينان  كند

تو جز با راستي و دوستي  نمي تواني  قلبي  را كه مي خواهد  دنيا را  تغيير  بدهد  تغير  دهي .  ولي يك نكته ي  قابل دقت  در اين جا وجود دارد  كه اشخاص  با يك كيفيت  ساختمان دماغي  آفريده نشده اند  تا تمام  يك طور  حس و مشاهده كنند

 شاعر ،  اين خلقت  عجيب و  نادر  طبيعت از راست ،  دروغ  بيرون مي آورد ، حساب كن .  از چشمش  بترس.  وقتي  به مردم نگاه مي كند  مردم در نزد او اوراق  يك تاريخ  ممتد  و يادگار روزهاي كهنه و مبهم اند . اگر هيچ كس  نتواند  اين اوراق  را بخواند ، شاعر مي خواند .  حال با هم معامله  مي كنيم  ولي  يقين  بدار  ضعفا  و بد بخت ها ،  زن ها  و قلب هايي كه اسرار  مشوش   آن ها  را  كسل كرده است  از من بزرگتر و بهتر و حامي و پناهي ندارند

تو در اين راه خوب رو به پناهگاه  خود مي روي  ولي  لازم است  يك قدم  از سوي  جاده  منحرف نشوي ، مگر اين كه در اين انحراف  دست مرا بگيري

در ساير اوقات  فكر تو  به تو  دستورهاي  جداگانه اي  مي دهد  ولي  هيچ كدام  از اين ها شبيه دستورهايي نيستند كه از طرف يك  قلب  طاغي  و شعله ور به  عالم داده مي شود

چه قدر اين اشكال در نزد من  منفور و مرده است ! اين ها چه  جانوران زشتي هستند  كه در معابر پر جمعيت حركت مي كنند !  مرگ محبوب را به من بده  و منظره ي  اين شهر را از من  بگير !  زير  اين سقف هاي  خفه ،  در شكاف اين  ديوارهاي  ساكن ،  كي مي تواند  به من يك قلب سالم را نشان بدهد ؟  هيچ كس

زبان  عشق  را خوب مي شناسي . عاليه !  همين طور  قلبي  را كه درد مي كشد ،  مي شناسي . در اين صورت من براي  محبت  تو با وجود هر تهمتي كه  به من مي زني  تا مرگ پرواز مي كنم . زنده باد عدم

 يك متهم  بدبخت و ناشناس  كه تو  را دوست مي دارد

نـــا مـــه های عاشقانه