


عزيزم به من سخت مي گذرد كه تو تب كني . كاش تمام حرارت ها يك جا جمع مي شد و به جاي اين كه ذره اي به اندام تو نزديك شود ، قلب سمج مرا مي سوزانيد با اين كه اين همه مردمان شرير وجود دارند كه كارشان به گمراه كردن معصومين مي گذرد ، آيا تب مقري در آن پيدا نكرد كه به تو حمله برد ؟ از شدت فكر و آلام باطني حس مي كنم دچار يك ضعف و خفگي قلبي شده ام . آه ! يك دفعه آتش مي گرفتم با وجود اين تمام حواسم پيش تو است . چه چيز بيش تر از اين قلب را به مصائب نزديك مي كند كه انسان زود دوست بدارد و زود تسليم بشود . و از اين گذشته كدام بدبختي بزرگتر از اين است كه شخص تو تب داري ، نمي خواهم حرف بزنم ، ولي تب تمام مي شود و بايد بداني در اين مواصلت به كار مهمي كه خيلي ها آرزو داشته اند اقدام كرده اي و تاريخ و آينده به تو نگاه مي كند عاليه ! عاليه جز من و تو كسي در بين نيست . همه جا تاريك همه جا مجهول . به من اجازه بده امشب پيش تو بيايم ! |