herat.co.uk

 

عاليه ي عزيزم

 ميل داشتم  پيش تو باشم . چه فايده  يك شمع افسرده  خانه ات را  روشن نخواهد كرد ، بلكه  حالت حزن انگيزي  به آشيانه ي توخواهد داد

 به من  بگو از چه راه قلبم را فريب بدهم ؟

 زندگاني  يعني  غفلت  چه چيز جز مرور  زمان اين  غفلت را  به قلب شكسته  ياد بدهد

 عاليه !  چه وقت  مهتاب مي تابد . كي فرزندش  را در اين  شب  تاريك صدا مي زند ؟

  افسوس !  همه جا سياه است . ولي تو نبايد سياه بپوشي  . راضي  نيستم  در حال حزن  به اينجا  بيايي .  خوب نيست . خواهي  گفت  به موهومات معتقدم . بله ، بدبختي  شخص  را اين طور  مي كند . درد  آدم را  به خدا مي رساند

  ديشب تا صبح از وحشت  نخوابيده ام . كي مرا ديده  بود  آن قدر ترسو  باشم و مثل بيد بلرزم

يك شعله ي نيم مرده ،  يك  كتاب آسماني  و يك پاره  ي خشت ، گوشه ي اتاق پدرم ، جاي پدرم  را گرفته بود . مگر روح با اين وسايل  حاضر  مي شود ،  شايد ! پدرم ! پدرم

ديشب  دست سياهي  متثل به سينه ام فشار مي داد . چرا ديوانه  را در وسط  شب  هم آسوده  نمي گذاشتند ؟

از ترس  به مادرم  پناه بردم .  عجب پناهي .  به راه افتادم . پاهايم مي لرزيد . سايه ي يك درخت شمشاد مرا به وحشت مي انداخت . عاليه !  پس با من مهربان  و وفادار باش . عمر گل كوتاه است

نـــا مـــه های عاشقانه