herat.co.uk

 

عاليه

به خانه ي بد بخت ها  نظر بينداز . اين شمشادها را كه اين طور سبز و خرم مي بيني ، پدرم با دست خودش آن ها را اصلاح كرد.  آن چند  گلدان  كوچك را  حاليه غبار آلود است  خودش  مرتبا چيد . به ما گفت به آن ها دست نزنيد

روز بعد  روزنامه اي دستم بود ، از من پرسيد  در آن چه نوشته اند ؟

جواب دادم يك نفر در حدود جنگل ياغي شده است . از اين جواب  آثار بشاشتي  در سيماي  پدرم ظاهر شد ،  پهلوان انقلاب سرش را  بلند كرد ، گفت :  معلوم مي شود آن ها را تحريك كرده اند . گفتم  يك فصل از كتاب « آيدين » مرا در اين روزنامه  نقل كرده اند . روزنامه را  از دستم گرفت . آثار پسر شاعرش  را مي خواند . چند دفعه  از گوشه ي  درگاه نگاه كردم  ديدم   به دقت و حرص زياد  هنوز مشغول خواندن  آن فصل است

چه قدر از برومندي  و يكه بودن پسرش  خوشحال مي شد . اين آخرينمقالات و  مكالمات  من با پدرم بود . يك روز پيش از ورود مرگ . بعد از آن ديگر ...

به تو گفته بودم شب ديگر به مهمانخانه  « ساوز »  مي رويم . او را مي خواستم دعوت كنم

پدرم  مي خواست زمين بخرد . خانه بسازد . ديدي  عاليه  ، عروس  يك شاعر بدبخت  ، چه خوب زمين كوچكش  را  ارزان خريد و ارزان ساخت

نـــا مـــه های عاشقانه