herat.co.uk

به عزيزم عاليه

به من گفته اي بدون خبر بازگشت نكنم ؟ ببين اين ابرهاي سفيد را كه از جلوي ماه رد مي شوند از مغرب به مشرق  خبر مي برند ، ولي  صبر لازم  است . درباره ي خودم نمي دانم  براي خبر آوردن لازم است  تا آخر عمر صبر كنم ، يا نه ؟

هنوز تو را مي بينم در مقابل در ايستاده اي . رو به بالا بنا به عادت نگاه مي كني

كي خبر مرا به تو مي آورد ؟

 نسيم خنكي  كه مو هايت را تكان مي دهد صداي من است . بارها از تو مي گذرد و تو  او را نخواهي شناخت ! عاليه ! يك قطره ي شفاف  در اين وقت سحر روي دست تو مي افتد . گمان  نكن باران است طبيعت  پر از كاينات است . وقتي كه عاشق از معشوقه اش  دور مي شود ، بعد ها خيلي چيزها شبيه به آثار وجود آن دور شده ، از نظر مي گذرند ، قطره ي باران كه در خاموشي شب خيلي  محزون به زمين مي آيد شبيه به اشك  آن عاشق است

چه قدر رقت انگيز است كه گل به محض  شكفتن ، پژمرده شود !  قلب در دست اطفال همين حال را دارد

مگر تو نمي خواهي  مرا از خودت  دور كني . اگر جز اين است ، به من بگو  امشب بدون خبر  مي توانم  بازگشت كنم ، يا نه ؟

نـــا مـــه های عاشقانه