زبـــان دیگـــر

سه روز پس از آن که متولد شدم، چنان که در گهواره ابریشمی ام خوابیده بـــودم ترسان و متعجب به دنیــــا تازه اطرافـــم خیره شـــدم.مادرم با دایه صحبت میـــــکرد. او گفت: فرزنـــدم چطــور است؟

دایه جواب داد: خوب است خانم، سه بار او را غــــذا دادام تاکنــــون ، چنین نــوزاد شاداب و سالمــــــی نــدیده ام .ـ

اوقاتم تلخ شــــد با گـــریه فریاد کردم، حقیقت ندارد مادر! چون رختخوابم خشن است و شیـــری که خورده ام برای دهانم بـــدمزه بود، بوی سینه اش در مشامم بد بـــوست من خیلی تیـــره بخت هستـــم. اما مـــادرم و دایه نمی فهمیـــدند چون زبان که صحبت میکـــردم از  جایی بود که آمـــده بودم . ـ

در روز بیست و یکم زنـــدگی ام وقتی که قصـــد نامگـــذاری ام داشتند، آخند به مادرم گفت: شما حقیقتاً باید خوشبخت باشید خانم که پسر تان یک مسلمان متولد شده است. و من متعجب شدم و به آخند گفتم: پس مادر شما در بهشت نباید خوشبخت باشد چون شما یک مسلمان متولد نشدید. اما آخند نیز زبان مــــرا نفهمید.. بعد از هفت ماه یک روز فالگیری مرا دید و به مادرم گفت: پسر شما سیاستمودار و یک رهبر بزرگ خـــواهد شد.ـ اما من فریاد کردم : این پیشگویی اشتباه است، چون من موسیقی دان خواهم شد  ... یک موسیقی دان و دیگر هیچ ..ـ

اما حتی در آن سن هم زبانم را  نمی فهمیدند سخت در حیرت و شگفت بودم. و بعد از سی  و سه سال در مدت زمانی که مادرم، دایه و آخند همـــه مردند ( خداوند آنها را بیامرزد ) فالیگر هنــــوز زنـــده است و دیروز در معید او را دیدم و هنگامی که با هـــم صحبت می کـــردیم گفت: من همیشه می دانستم که تو موسیقی دان بزرگی خواهی شد حتی در دوران کودکی ات، آینده تو را پیشگویی و پیش بینی می کردم . و من او را باور کردم ، چون اکنون زبان آن دنیـــای دیگر را فـــراموش کرده ام .ـ

از خلیل جبران

ارسالی مرغنا

Copyright www.herat.co.uk. All Right Reserved.

Designed By T Payman