دعــای مـادر
زمانیکه دخترک
کنار پنجره می نشست و به شگوفه ها نظر می انداخت، با خود
می اندیشید که آیا جوانی مادرش به مثل نظاره فصل شگوفه ها
مقبول بوده زمانیکه به آشیانه پرنده ای نظر کمی انداخت و
محبت پرنده کوچک را با چوچه هایش میدید باز هم می اندیشید،
آیا مادرش با او چنین محبت ورزیده بود؟ زمانیکه به ترانه
های آبشار گوش فرا میداد در فکر فرو میرفت که آیا مادرش
چنین زمزمه پر از رمز را به گوشش سروده بود؟
زمانیکه به
چمنزار ها قدم میگذاشت و پاهایش از لطف شبنم صبحگاهان روی
سبزه ها نوازش میشد، در دلش نقشها می بست که آیا آغوش
مادرش پاهایش را چنین نوازش نموده بود؟ زمانیکه برای
بوییدن گلها رویش دربین گلبرگهای نسترن نقاب می بست با خود
آهی کشیده و میگفت: آیا مادرش چنین رویش را بوسیده بود؟
آری! دخترک
تنها نواسه دهقان پیر که پدرش را مسافرت از او دور ساخته و
سایه مادرش را مرگ نا به هنگام از او ربوده بود، همیشه در
بین زیباترین هستی های طبیعت خوشبویی دامان مادرش را به
جستجو می نشست و آرزو میکرد که : ای کاش مادرش زنده می
بود!
شب زیبای بهار
بود همه موجودات زنده را خواب در خویش به لحظات آرام دهنده
فرو برده بود. دخترک چنان آرام به دامان خواب سر بنهاده
بود که هیچ سوال از طبیعتش نداشت. اما خواب دنیای دیگری
بود که او را در لحظات خوش فرو میبرد، او در عالم خواب
تصاویر دیگری از زندگی را میدید که اکثر در بیداری به آن
روبرو نمیشد. او در خواب خلقت زیبایی را میدید که وی را به
آغوش کشیده و چنان پر نور و پرافشان که کران تا کران زندگی
دخترک را روشنی می بخشید. دخترک که گرمی آغوش مادر را
احساس نمی نمود او را مخاطب قرار داد چه گرمی، چه خوبی، چه
شکوه، چه عظمت و چه زیبایی است که مرا در حریر خویش
پیچانیده، بگو! آیا تو مادرم هستی که عطش دیدار یک عمر در
من فرو می نشیند؟ در جواب شنید: ای دخترک زیبا و معصوم! من
مادرت نیستم. باز با بیقراری پرسید: بگو اگر تو مادرم
نیستی پس چرا چنین عطش دیداری در من فرو می نشیند؟ باز هم
صدا او را آرامش داد که: من دعای مادرت هستم، همیشه با
توام . دخترک با بی قراری به سوی خلقت زیبا شتافته میخواست
خود را در آغوشش پناه دهد. زمانیکه چشم گشود خود را در
بسترش تنها یافت. سوالات عجیب و غریبی در ذهنش میگذشت. در
همین افکار دو باره به خواب فرو رفت.
صبح چادر سفیدش
را روی گیتی هموار نموده بود. نسیم صحبگاهان از لابلای
پنجره چون قاصدی سر و روی دخترک را نوازش نموده و پیام
آمدن صبح را برایش نوید داد. دخترک از بستر برخواسته طبق
معمول بطرف پنجره شتافته گفت: ای صبح سلام به تو ای پیام
آور روز، ای گلهای مقبول سلام ای زینت دهنده چمنزار ها ای
نسیم صحبگاهی سلام و سلامم را به پدر کلان پیرم که در
مزرعه مصروف کار است برسان! بعداً بسوی آشپزخانه شتافته و
برای پدر کلان پیرش چای تهیه نموده و به سوی مزرعه روان شد
تا از دور چشمش به سر و روی پدر کلانش افتید در دل آرزو
کرد که ایکاش روزی بتواند با او مدد گار خوبی باشد.
در همین افکار
رفته رفته به نزدیک پدر کلانش رسیده و گفت: سلام ای پدر
کلان مهربانم! من قبل از طلوع آفتاب سلامهایم را بدست نسیم
صحبگاهان فرستادم آیا بشما رساندن؟ پدر کلانش با سپاس
فراوان از پرودگارش که چنین نواسه نیک عمل را در قسمتش
نموده گفت:
هان جان پدر ،
سلامهایت به من قوت داد و خوشبویی گلها با نسیم صحبگاهان
همراه شده عطر محبت را به مشامم رساندند. تو که تنها نیستی
همه گلها، پرندگان، سبزه چمنزاران، ترانه آبشاران دوست تو
اند و دوستهایت پیام آور توست. دخترک بلادرنگ گفت: امشب
دوست دیگری در خواب به سراغم آمد زیباتر از گلهای نسترن
آهنگ صدایش پر زمزمه تر از سرود آبشاران، پرنور و درخشنده
تر از نور خورشید یک نور جاوید زیباتر از فصل بهاران، لطیف
تر از سبزه های کنار جویباران آری دعای مادرم چون عشقه
پیچان به دور و برم بود. پدر کلانش او را در آغوش گرفته
گفت: بلی فرزندم مادر مهربان است و قلبش پر مهر و صفا، اگر
او در ین دنیا هم نباشد، دعایش تمام عمر با فرزندانش همراه
بوده و هرگز انها را در مصایب روزگاران تنها نمیگذارد. فصل
بهار و فصل کشت و کار پیر مرد دهقان که دانه میکاشت، حاصلش
را در نظر مجسم ساخته با حد آخر توان و قدرتش کار میکرد.
آنروز از فرط خستگی احساس کسالت نموده زود تر بخانه آمده
نواسه مهربانش متوجه حال پدرکلانش گردید و از او علت را
پرسید. پیر مرد را که کار زیاد خسته نموده بود، طبع ناسازش
را به نواسه اش بیان نموده و تمام شب را به ناله های درد
جانگدازش سپری نمود. فردای همان شب پیر مرد از ناتوانی
زیاد نالیده و به نواسه اش گفت: فرزند دلبندم حال فصل کار
است، پدر کلانت بیمار است. فصل ها رو به تباهی کرده و روز
ما سیاه خواهد شد. دخترک رو به پدر کلانش نموده گفت: پدر
کلان! من با شما هستم ، به مزرعه رفته و از فصل ها مراقبت
خواهم نمود و نمیگذارم که زیان به آنها برسد. پدر کلانش
آهی کشیده و گفت: با این دستان کوچک ات چه خواهی کرد؟
دخترک در جواب پدر کلانش گفت: من که تنها نیستم دعای مادرم
با من است. وبه دعای پدر کلانش خانه را ترک گفته به سوی
مزرعه روان شد، دخترک همان روز را در مزرعه به کار مشغول
شد. دخترک هر روز به مزرعه رفته و کارش را به وجه احسن
انجام میداد و پدر کلانش نیز آهسته آهسته صحت یاب شده و هر
دوی آنها در آبیاری مزرعه خود سهم فعال گرفتند، و همان سال
حاصلات بیشتری را بدست آوردند.
همه از دهقان
پیر سوال داشتند که چه طلسمی را به نواسه اش آموخته بود که
چنین کامیاب و پیروز از کار و بار سربدر آورد؟
پیر مرد در
جواب گفت: کامیابی و پیروزی را طلسمی نیست بلکه از تخم
نیکی نیکی میروید و نیک کسی است که دعای مادرش او را همراه
باشد. در حالیکه دخترک و پدر کلانش به طرف خانه روان
بودند، دخترک از پدر کلانش پرسید: من شنیده ام که مادران
به فرزندان خدمتگار شان دعا میکنند، من که به مادرم مصدر
هیچ خدمتی نشده ام باز هم دعایش بامن است؟ پدر کلانش رویش
را بوسیده گفت: قلب مادر مهربان است، روحش بخاطر فرزندش
همیشه سرگردان است. فرزندان نیک عمل نیک صالح و با عمل و
کردار نیک شان همیشه ستوده میشوند و نام پدران و مادران
خود را بلند نگهمیدارند همه مردم در حق شان دعا میکنند، که
همین خود یک خدمت است بحق روح و روان شان.
خوشا به حال
فرزندانی که دعای پدر و مادر را با خود دارند.
از فتانه امین