دخترم را با دستان خودم آتش زدم
تا حال فکر میکنم آلوده با بدبختی ها هستم . و از دستان ام بوی خون و جنایت بمشامم میرسد. هیچ احساس آرامش نمی کنم و همواره در یاس و نا امیدی بسر می برم.
اکنون هم بی نهایت پشیمان استم واین همه وقایع را بی توجهی خودم می دانم. دخترم بیگناه است. این من بودم که خوب و بد روزگار را نفهمیدم. هیچ مادری حق ندارد که جگر گوشه اش را بیرحمانه جزا بدهد.
اشک از چشمان زرمینه جاری بودو همان طوریکه به دیوار تکیه داده بود حرف میزد.
دخترم هم ملامت بود چرا او این کار را کرد؟
چرا با پسران ولگرد ارتباط گرفت و حرفش به جای کشید که با او فرار کند؟
باز خود را سرزنش کرده میگفت:نه من مقصرم در تربیه دخترم کوتاهی کردم هیچگاه او را نفهمانده بودم که دوستی با پسران کار خوبی نیست.و خویش و اقوام ما از آن نفرت دارند و نمی توانیم چنین اعمال را تحمل کنیم.
من هم فکر نمی کردم دخترم چنین کاری بکند که باعث بدنامی اش شود. درست است که او آزادمنش تربیت شده بود. اما ما در خانه قیودات خاصی داشتیم. وقتی دخترم مکتب می رفت در آن محیط قسمی دیگری خو گرفته بود.
من به صفت یک مادر مهربان به کار های خصوصی اولاد هایم کاری نداشتم. دختر و پسرم هر کاری که میکرد یا هر جای که می رفت صرف از من اجازه میگرفتند. و من هم برایشان اجازه می دادم و ممانعت نمیکردم. زیرا فکر می کردم که قید گیری بالای اولاد ها خرابی ببار می آورد. اما حالا پشیمانم و با خود می گویم که ای کاش قید گیری میکردم و به دخترم اجازه رفتن به مکتب را نمی دادم.
دخترم شبنم 16 سال داشت و از جوانی خوبی بر خوردار بود همه او را دوست داشتند و پسران دور و نزدیک از او خواستگاری میکردند. اما من تصمیم داشتم که تا 18 ساله نشده او را به شوهر ندهم. زیرا خودم به سن وساله بسیار کم که هنوز خوب و بد را نمی دانستم ازدواج کردم و با جنجال های زیادی مواجه شدم. و نمی خواستم که دختر عزیزم به مشکلات روبرو شود. او ناز پرورده و مغرور بود و در صنف دهم درس می خواند.
پسر بزرگم بسیار بد خوی و عصبی مزاج بود. او علی الرغم نسبت به من و شوهرم همواره دخترم را تحت تعقیب قرار میداد. وبالای کار های منفی اش او را سرزنش میکرد. اما من همواره جانب دخترم را میگرفتم و پسرم را سرزنش میکردم.
اگر گاهی دخترم گاهی با دختران همسایه و یا همصنفی هایش به صدای بلند خنده میکرد بردارش او را مورد توهین و تحقیر قرار میداد.
همواره جنجال های در زندگی داشتیم که حل ناشدنی بود من دخترم را نصیحت میکردم که مطابق خواست برادرت رفتار نما و او را نرنجان و فضای خانه را بر هم نزن. اما دخترم همواره با برادرش جنگ و جنجال میکرد و سر وصدای هر دو بلند میشد.
من کار خانه را خودم انجام میدادم و دخترم را برای درس خواندن و آینده درخشان به مکتب میفرستادم.
یکروز دخترم مطابق وقت معین هر روز بخانه نیامد. همه پریشان شدیم. پسرم ر غالمغال براه انداخت که بار ها می گویم که او را به مکتب نمان اما تو هیچ توجه نمکنی.
پسرم همان طور با سرو صدا از خانه بیرون شد. ساعتها سپری شد. چیزی به شام نمانده بود که پسرم موهای دخترم را در درست گرفته و او را کشان کشان بخانه آورد. من تنور را آتش نموده و آماده گی نان پختن را داشتم. با عجله برخواستم و دخترم را از دست پسرم آزاد نموده گفتم: آخر چی گپ است چی رخته چی پاشیده؟ بعد خطاب به دخترم گفتم:
تو با اینوقت کجا بودی؟ چرا ناوقت آمدی؟ کجا رفته بودی؟
دخترم خاموش بود و زار زار گریه میکرد و چیزی نمیگفت. پسرک با عصبانیت گفت: دخترته در حالیکه با یک بچه نا معلوم سوار موتر بود و به جای نا معلومی میرفت پیدا کردم. خدا رسوایش کرد و یکی از رفیقایم بریم گفت که خواهرت کته سلیمان گریخته و به پاکستان میره برو که مه همین حالا هر دوی شان ره دیدم که همسو میرفتند. می دانی مادر ای خواهر مه نیست او را می کشم. ای دختر مره پیش کل دوست و رفیقایم مره بد نام ساخت. پسرم داد میزد و میگفت: ای دختر بینی ما را بریده و ما را ده ای کوچه سرخم ساخته زندگی سرش حرام است.
اما با این همه سروصدای پسرم دخترم با بی حیایی گفت: حالی دیموکراسی اس مه او بچه ره دوست دارم. ما هر دو عروسی میکنیم. او پیسه نداره که مره خواستگاری کنه. از همین خاطر مره فرار میداد. مه خودم همرای او موافقه کردم. خودم همرایش رفتم گناه سلیمان نیست. وقتی سیلی محکمی برویش زدم با فریادی که تصورش را نمکردم گفت: حالا من که همین کار را کر دم هر کاری که از دست تان بر می آید دریغ نکنید من از شما تیر استم و از او بچه نی.
پسرم با خشونت لگد محکمی نثار دخترم کرد. دخترم به تنور خانه گریخت. پسرم از عقب اش دوید. من هر دو شان را دشنام داده و نفرین شان میکردم. دخترم با حماقتی که باور نمیشد به پدرش لعنت فرستاد من با مشتی برویش زدم و در حالیکه از خود بیخود بودم و نمی دانستم که چی میکنم دخترم را در تنور انداختم . دخترم جیغ میکشید و من دست ام را دراز کردم واو را از روی تنور بلند کردم. دفعتا" با دیدن روی سوخته دخترم از هوش رفتم و دیگر ندانستم که چی شد.
وقتی به هوش آمدم با بیتابی دخترم را صدا زدم و بغض گلویم ترکید و به گریه شدم. آنها مرا آرام ساخته شوهرم گفت: دختر خوب است تو مواظب خودت باش.
فردا که خوبتر شدم آرام آرام بر خواستم و به دهلیز آمادم دیدم که پسرم نشسته و در موردی با پدرش حرف میزند. با دیدن من پسرم برخواست و بازوی من را گرفته و نزد داکتر برد. داکتر بعد از دیدن من مرا رخصت کرد. بخانه رفتم و دخترم در خانه نبود. با سر و صدا پرسیدم دخترم کجاست؟ دخترت سوخته و در شفاخانه بستری می باشد.
با عجله گفتم که مرا نزد او ببرید. می خواهم او را ببینم به پا های شوهرم افتادم.
عصر همان روز شوهرم من را به شفاخانه برد و قتی داخل اطاق شدم دخترم را با سر و روی بنداژ پیچ شده روی تختی یافتم. تنها سوراخ دهن و دو چشمش دیده می شد. با گریه و مهر مادری سر و رویش را بوسیدم . و همان دم اقرار کردم که دخترم با دستان خودم آتش زدم. و زار زار به گریه شدم.
داکتران مرا از اطاق بیرون کشیدند. در روز های بعد صحت دخترم کمی خوبتر شد او می توانست حرف بزند و نان بخورد. هر روز نزدش میرفتم و او را نوازش نموده می گفتم: دخترم چرا اینطور کردی؟ دخترم قبول کرد که گناه خودش است و دستانم را بوسید و از من عذر خواست.
از اینکه تکلیف دخترم بسیار زیاد بود داکتران گفتند که به همین زودی خوب نمیشود. و اگر زخم هایش هم خوب شود مشکلاتی زیادی خواهد داشت.
من و شوهرم بسیار پریشان بودیم. در همین هنگام یک داکتر امریکای مانند یک فرشته نجات به سر وقت ما رسید او که در همان شفاخانه وظیفه اجرا میکرد دلش به حال دخترم بسیار سوخت . همان داکتر دخترم را به شفاخانه ایساف انتقال داد و برای ما وعده داد که او را تحت عمل جراحی قرار میدهد و دختر به بسیار زودی خوب خواهد شد.
حالا هر لحظه انتظار صحت یاب شدن دخترم را میکشم . و از دیگر مادران مثل خودم میخواهم که مانند من در تربیت اولاد هایشان غفلت نکنند. و از معلمان مکاتب هم تمنا دارم که به دختران درس اخلاق بدهند تا آنها فریب هر کس ونا کس را نخورند و به سر نوشت بدی چون دخترم مبتلا نشوند.
ارسالی حیدر ناصر دهگان