|
دو عــــابــد
بـــر بلنـــدی کوهی تنهـــا دو
نفـــر عابـــد زندگی می کردند. آن دو همـــدیگر را
دوست داشتنـــد و کار شان عبـــادت و ستایش پرودگـــار
بـــود. دو عابــــد کاسه ای گلی داشتنــــد که
تنهـــــا دارایی شـــان به حساب می آمــــــد. روزی
روح خبیثی در قلب عابـــد بزرگتر وارد شد و اور ا
نـــزد عابد جوانتــــر کشاند و به او گفت:ـ
مدت طولانـــی است کـــه باهم
زنـــدگی میکنیم، زمان آن رسیـــده که از هم جـــدا
شویم، بیا تا داریی خود را تقسیم کنیم. آنگه اندوهی
سراپای عابـــد جوان را گرفت و گفت:
اندوهگین خواهم شد برادر، چنان چه
مرا ترک کنی ، اما اگر لازم می دانــــی پس چنین
کن و او کاسه گلی را آورد و به عابد بزرگتر داده
و گفت: نمی توانیم آنرا تقسیم کنیم برادر، آن برای تو
باشد.
عابد بزرگتر گفت: صدقه قبول نمی
کنـــم ، هیچ چیز نمی خواهم جز آنچه برای من است کاسه
باید تقسیم شود.ـ
عابد جوانتر گفت: اگر کاسه را بشکند
برای تو یا من چه استفاده ای خواهد داشت؟ اگر موافق
هستی بیا در قرعه بیاندازیم.ـ
اما عابد بزرگتر ادامه داد: من
عدالت و آنچه از من است می خواهم، و من عدالت و سهم
خود را به قرعه انداختن نم دانم کاسه باید تقسیم شود.
عابد جوانتر که نمی توانست بیش از این دلیل بیاورد
گفت: اگر تو به راستی این چنین می خواهی و حتی اگر
اراده به چنین کاری کرده ای ، پس بیا اکنون کاسه را
بشکنیم.ـ
ناگهان چهره عابد بزرگتر به شدت به
سیاهی گراید و فریاد برآورد : وای بر تو ای ترسو ملعون
که حوصله مبارزه نداری.....ـ
از خلیل جبران
ارسالی مرغنا |