مریم مار آستین شد
مــرا زن تا به انگشتــر نگیـــن شد
بکامم زندگی خیلــی شیــرین شـــد
ولی آخـــر ز تقـــدیر بد مــــــــن
مرا چـــو مریم مار آستین شــــــد
ساعت شش بعد از ظهر بود آفتاب کم کم می خواست که غروب نماید روف در دوکان اش فکر می کرد .آری فکر زندهگی اش را می کرد فکر کسی را می کرد سال ها قبل مادرش در رابطه او به روف چیز های را گفته بود. فکر کسی را می کرد که می خواست با او شریک زندهگی شود.
13سال قبل از امروز مادرش برای او دختری یکی از خویشان دور شان را خواستگار شده و بعد از بار ها رفت و آمد سر انجام شرینی او را آوردند و روف که تا آندم نامزدش را ندیده بود دل به دریا زده و به خواست والدین اش سر تسلیم فرود آورد. وقتی که اولین بار روف را بدیدن نامزدش بردند دل در سینه اش میتپید و نمی دانست که چگونه با مریم رو برو شود . در اولین نگاه از خداوند شکر گذار شد و در دل انتخاب مادر و خواهرش را تحسین کرد. مریم دختری زیبا با موهای دراز و بلند بالا بود. او بسیار مودب و خوش اخلاق معلوم می شد. روف قبلا" با او شناختی نداشت. اما همینکه با هم ازدواج کردند روف مریم را مهربانتر و خوبتر از آنچه تصور می کرد یافت. در آغازین سالهای زندهگی مشترک شان آن دو کاملا" با هم توافق نظر داشتند. در همین فضای صمیمت و مملو از خوشی صاحب دو پسر شدند . زندهگی آن دو بیشتر به بهشتی شباهت داشت. او همواره از رفتار نیک خانمش نزد همه تعریف می کرد. اما یگانه عیبی که مریم داشت این بود که کمی آزادمنش تربیت یافته بود و این عیب او همواره سبب رنجش خاطر برای شوهرش روف می شد.
اما روف این مسایل را سطحی گرفته و همه مشکلات را با پیشانی باز حل می کرد. زیرا نمی خواست که فضای خانواده شان تیره و تار شود.
آرام آرام طفلی دیگری در بطن مریم در حال شکل گرفتن شد در همین هنگام بود که هوای دیگری بسرش زد . او سر ناسازگاری را با همسر و فامیل همسرش آغاز کرد. با اولاد هایش برخورد ظالمانه میکرد و بهانه های نامناسب می گرفت. آرام آرام روف احساس کرد که خانمش از او فاصله میگیرد. اما علت را نمیدانست و این رنج دیوانه اش می کرد.
یک شب مریم را مخاطب قرار داده گفت: عزیزم مریم جان ! ترا چی میشود؟ مریضی استی؟ درد داری؟ بگو حرف بزن تا کنون میان من و تو چنین حرف های نبوده است؟ چرا می خواهی فضای خانواده را به هم بزنی؟! اگر چیزی در زندهگی کم داری بگو؟
اما مریم مریضی را بهانه قرار داده و خودش را به خواب می زد. ماه ها سپری شد. تا اینکه طفل سوم آنها متولد شد و مریم دوباره صحتمند گردید.
اما همان بود که چندی پیش از آب در آمده بود.
وقتی روف به دکان میرفت او طفل را بخانه گذاشته و روز های متوالی به بهانه بازار و به خانه خویش واقوام از خانه بیرون می شد. و تا دیگر وقتها بر نمیگشت. سر انجام خواهر روف روزی که همه در یک محفل عروسی قرار داشتند و روف نسبت به مشکلاتی نیامده بود قصه خصوصی مریم را با مردی از خویشان دور شان شنید و دانست که او همواره نزد او می رود. و با هم ملاقات می کنند. وقتی از محفل عروسی آمدند خواهر روف موضوع را با مادرش در میان گذاشت اما مادر جرات نمی کرد این قضیه را به پسرش بگوید. بعد از تاخیر چند روز روزی با پسرش نشسته و علت بی میلی عروسش را بخانه و خانواده همان مسله دانسته به پسرش بازگو کرد. روف نمی توانست که قبول نماید که خانمش به او خیانت می کند. او حرف های مادرش را رد نموده و خودش در پی جستجو برآمد. اتفاقا" روزی با نامه عاشقانه خانمش برخورد که نتوانسته بود برای معشوقش بفرستد. این اتفاق برای روف بسیار سخت تمام شد. و او را از خانمش متنفر ساخت . روف سخت تحت تاثیر احساسات قرار گرفته بود با خود می گفت: مریم اینقدر پست شده و به من خیانت می کند. آخر او یک مادر است و سالها از ازدواجش می گذرد. اگر به من رحم نمی کند به اولادهایش رحم کند. باز خودش را آرام نموده تصمیم گرفت با موضوع با پدر مریم در میان بگذارد. بعد از آن اتفاق فکر کرد که شاید در طرز برخورد با خانمش تغیری بوجود آمده باشد. و با وجودیکه از مریم نفرت پیدا کرده بود او را تحت ناز و نوازش قرار می داد. همه اشیا مورد ضرورت اش را به وجه احسن برایش آماده میکرد. و بخاطر اولادهایش هر خواست خانم خیانت کارش را بر آورده می ساخت. او همواره مریم را تحت نظارت داشت و از خداوند یکتا می خواست که خانم اش را هدایت نیک فرماید. اما باز هم وجدانش آرام نمی گرفت سرانجام همه دوست و آشنا از مسله دوستی و عشق نامشروع مریم با مردی از خویشان شان اطلاع پیدا کردند. نصایح و عصبانیت روف جای را نگرفت و موضوع به اوج خود رسید. روف دست از کار وبار برداشته به کابل آمد. و موضوع خیانت خانمش را با پدر و مادرش مطرح نموده و فیصله آنان را در مورد خواستار شد. پدر خانمش او را آرام ساخته گفت: پسرم چند روزی صبر کن من با تو می روم مریم و اولاد هایش را به کابل می آوریم. و او را تحت مراقبت میگریم و هم امکان دارد وقتی دور از آن مرد قرار داشته باشد. عشق نامشروعش را فراموش نماید. اگر عمل منفی دیگر از او دیدم حتما" او را میکشم.
بعد برای اینکه خشمش را از این مساله ثابت نموده باشد گفت: سزای زن خیانت کار به شوهرش مرگ است نصیحتش میکنم اگراصلاح نشد می کشمش.
پدر مریم هر دو با روف به پشاور آمد و بعد از سپری شدن چند روز دختر و نواسه هایش را گرفته به کابل آورد. یک روز خواهر روف نزد برادرش آمده گفت: روف جان مریم از سه سال است که با آن مرد ارتباط دارد و میخواهد ترا ترک کرده و با آن مرد ازدواج کند او از همه چیز زندهگی می گذرد و اصلاح نمی شود برو و طلاقش بده. اما روف بر آشفته شده گفت: تو حق نداری به زندهگی برادرت مداخله کنی! تو این همه را از کجا می دانی؟
پروین نامه را نشان داد که به قلم مریم نوشته شده بود و این همه موضوعات در آن درج بود.
چند ماهی سپری شد و روف پشت اولادهایش دلتنگ شد. تصمیم گرفت به کابل آمد. این بار مریم با سر و وضع آراسته بسیار با خوشی استقبال کرد. که برای روف بی سابقه بود روف که جدا از زن و فرزندانش زندهگی کرده نمیتوانست سر رشته کار وبار اش را در کابل گرفت. او دکانی کرایه کرده و آرام آرام به کار شروع نمود. روف فکر می کرد که شاید خانمش از کار های بدش پشیمان شده باشد. اما یکروز وقتی از دوکان به خانه بر گشت دید همه اعضای فامیل آشفته و پریشان استند. موضوع را از خسرش پرسید همه بطرف هم مینگریستند و چیزی نمی گفتند. سر انجام خسرش لب به زبان گشوده گفت: امروز بعد از چاشت وقتی همه بخواب بودند مریم از خانه بر آمده و سواری موتری شده از نزد همه ما فرار نموده است. طلا و لباس های خود را نیز با خود برده است. آسمان با همان بزرگی بالای سر روف چرخید و ضربه عمیقی بر مغزش وارد آمد.
به اطفال اش نگریست همه رنگ باخته بودند. پسر خوردش گریه می کرد و مادرش را میخواست. دیگران خاموش بودند و هیچ کاری از دست شان ساخته نبود.
بعد از مدتی روف اطلاع یافت که خانمش با همان مرد دلخا اش بدون اینکه از او طلاق گرفته باشد به پاکستان فرار نموده است. پدر مریم از بس که به خشم آمده بود به مردی پول داد که دخترش و شوهر نا مشروع اش را بکشد. اما چند روز بعد روف اخطاریه از طرف شوهر دلخا مریم دریاف کرد که نوشته بود: مریم به خانه ام داخل شده ومن هم با او نکاح کردم. اگر شما بخواهید که با من و یا خانمم نقصانی برسانید ما هر کاری را که می توانیم می کنیم.
حالا کسی به اولاد های روف توجه ندارد. آنها مادر زنده بی مادر شدند . پسر کلان مریم که 12 ساله است از زندهگی دلسرد شده و مکتب نمی رود . پسر کوچکش سخت مریض است با آنکه روف از او بخوبی وارسی میکند باز هم مادر مادر می گوید.
حال شما دوستان بگوید: آیا همین عاطفه یک مادر است؟ آیا بهشت زیر پای اینگونه مادران خواهد بود؟ آیا مردی مانند من زن خیانت کار خواهد داشت؟
ارسالی حیدر ناصر دهگان