افسوس که مادرم را دیوانه یافتم
اوایل بهار بود در صنف چهارم فاکولته شده بودم او پسری خوب و مهربانی بود و سمیع نام داشت یک روزکه برای صرف چای به کانتین رفته طب درس می خواندم . دیری بود که با پسری از همصنفیانم دوست بودیم : سمیع مرا مخاطب کرده گفت:او بچه نوید! می دانی که تو را بسیار دوست دارم زیرا فکر می کنم که تو بیشتر به عمه من شباهت داری. من با مزاح گفتم:نمیشه عمه ته به مه بتی! همه خندیدند اماسمیع خاموش شده و چشمانش به نقطه خیره مان از او معذرت خواستم. اما سمیع گفت: خواهش می کنم دوست من عمه من بسیار پیر و ناتوان است . اگر حالا پسرش می بود شاید هم سن و سال تو بود. سر نوشت با او بسیار جفا کرده واز اینکه زنان موجودات لطیف بوده و تحمل بیش از حد را ندارند.خداوند او را از همه زندهگی بیخبر ساخته مقصد ام این است که او حالا دیوانه است.
سمیع در همین جا خاتمه داد و گفت: قصه او روز دیگر برایت می کنم و رفت .
همان شب مرا احساس عجیبی مرا بسوی همان زن دیوانه فرا میخواست هر لحظه می خواستم که او را ببینم . حس ترحم و مهربانی عجیبی مرا وا داشت تا برای یک زن دیوانه گریه کنم.
روز بعد که باز سمیع را دیدم ولی جرات نکردم از او در مورد چیزی به پرسم.
لحظاتی خاموشانه در کنار هم به راه افتادیم. اما گویی سمیع حرف دلم را خوانده بود . زیرا با متانت تمام گفت : نوید جان ! وعده کرده بودم که در مورد عمه جانم برایت قصه می کنم.
سپس آهی عمیقی کشیده ادامه داد:نمی دانم چرا برای تو می گویم می دانی از اینرو که تو را از خود می پندارم. سالیان درازیست که من در جستجوی پسر عمه ام هستم. شاید تو بتوانی که مرا در این زمینه کمک کنی . عمه جانم زنی رنج دیده ایست. پدرم می گوید: زمانیکه او را به مردی که داکتر و بسیار روشنفکر بود ازدواج کردیم. که خواهر ما خوشبخت خواهد شد.چه شوهرش داکتر بود و زندهگی خوبی داشت.اما در آغاز فامیل شوهر و بعدا" خود شوهرش سرنسازگاری را با خواهرم گرفتند. آرام آرام خواهرم صاحب یک پسر وبعد هم صاحب یک دختر شد. روز به روز زندهگی اش خرابترشده می رفت.اوبا سعی و کوشش زیاد نتوانست با شوهر و خانواده شوهرش بسازد. پدرم او را بسیار نصیحت می کرد . بیچاره هر نوع ظلم و ستم را قبول می کرد و هیچ گاه نزد ما شکایتی نمیکرد . روز به روز لاغرترو ضعیف ترمی شد.
تا اینکه یکروز هنگامی که خشویش بر سری موضوعی با او جنگ و جدال داشت . با انکارخواهرم بر آشفته شده واز خشم زیاد قرآن مجید را به شدت بر سر خواهرم زد . قرآن مجید پاره پاره شد و خواهرم از ترس زیاد بیهوش شد.وقتی شام شوهرش آمده و علت را پرسید. مادر شکوه کنان گفت: زنت چنین وچنان نموده است. شوهر هم جانب مادر را گرفته و لگد محکم دیگری نثارخواهرم می کرد. بعد دست پسر همسایه شان احوال می فرستد که دختر تان مریض است. پدر و پدر کلانم او را به شفاخانه انتقال دادند . اما خواهرم دیگر صحتیاب نشد. آری او اعصابش را از دست داده و دیوانه شده بود. ماهها در شفاخانه بستری ماند تا اینکه داکتران او را رخصت نموده گفتند: که این خانم باید در خانه استراحت نماید. پدرم او را به خانه اش برد اما شوهرش با بی غیرتی گفت: من دیگر به این زن دیوانه ضرورت ندارم . پدرم زبان به دل نکرده بخانه برگشت. یک هفته سپری نشده بود که یکروز موتری دهن خانه ما توقف کرد و وقتی در را گشودیم . شوهر خواهرم را دیدم که خانم و دختر کوچکش را آورده خودش بدون اینکه حرفی بزند سوار موتر شده رفت .وقتی خواهرم را به خانه آوردیم طلاق نامه او را نیز نزدش دیدیم.
چندی بعد با تاسف اطلاع حاصل نمودیم که آن مرد بی رحم با حماقت زیاد پسرش را به مبلغ پنج هزار افغانی به فروش رسانیده است.
سمیع مکثی نموده افزود: آیا مردی به این قسی القلبی تا کنون دیده ای؟ من با علامت نفی سرم را تکان دادم .سمیع ادامه داد: تا کنون نمی دانم که پسر عمه ام که پنج سال داشت و نامش جمشید بود نزد کیست.
با شنیدن نام جمشید تکانی خوردم زیرا نام اصلی من هم جمشید بود و مادر وپدرم از ناز مرا نوید خطاب می کردند.
سمیع گفت:پدرم همیشه از خواهرش مواظبت می کند. او یگان بار اطفال اش را بخاطر می آورد. بعضی اوقات جمشید صدا می زند تا برایش آب بی آورد .دخترش جینا را صدا می زند تا بیاید و شیر سینه اش را مکد. خلاصه هیچ کس نمی تواند که او را تداوی کند. دخترش که جوان خوبروی شده بود با اینکه خواستگاری زیادی داشت نمیخواست ازدواج کند اما پدرم او را راضی ساخت و ازدواج کرد ........
یکبار لحن سمیع تند شد و رو به من نموده گفت : نوید جان راست بگویم چهره تو شباهت زیاد به چهره عمه من دارد اگر باور نداری بیا که بریم او را ببینیم. طوریکه من آگاهی دارم توهم نزد پدرت به فرزندی هستی . " نه که تو همان جمشید ما باشی".
من با حیرت به چشمان سمیع نگاه کردم . سمیع با تضرع گفت :مرا ببخش که اینطور پوست کنده حرف می زنم. چندیست می خواهستم که این موضوع را با تو در میان بگذارم اما جرات نمی کردم. من بالا اش جیغ زده گفتم نه ممکن نیست این طور باشد من یکبار می روم و از پدر و مادر جریان رامی پرسم بعدا" با هم حرف می زنیم.
عصر همان روز زودتر از روز های دیگر بخانه رفتم . وقتی مادرم علت را از من پرسید سر دردی را بهانه کرده و آرام آرام داستان عمه سمیع را به مادرم قصه کردم. در همین جریان پدرم نیز به ما پیوست . وقتی قصه تمام شد از آنها احترامانه پرسیدم که من همان جمشید نیستم.
پدرم در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر شده بود گفت: بلی پسرم تو همان جمشید پنج ساله استی. و من تو را از نزد همان داکتر خریدم. پدرت خانم نو گرفته بود و نمیتوانست با وجود تو زندهگی اش را پر دردسر سازد.
اشک از گونه هایم جاری شد و با لحن تندی فریاد زدم. چی بسا پدران بی رحم و مردان بلهوسی در جهان یافت می شود که زن و فرزند شان را رها کرده و به تشکیل خانواده جدید میپردازند و از خدا هم نمی ترسند.
وقتی دانستم که همان جمشید من استم که پدرم مرا به 5000هزار روپیه به مردی تجار پیشه بفروش رسانیده و مادرم را طلاق داده و بخانه پدرش فرستاده خون در رگ های بجوش آمد. دلم می شد بروم او را پیدا نموده و پارچه پارچه اش کنم.
با احساسات عمیق برخاسته و پدرم را در آغوش گرفتم . مادرم هم در حالیکه سر و رویم غرق بوسه می کرد گفت: پسر نازنینم تو می توانی نزد مادرت برگردی. او اسم و مشخصات پدرم را نیز در اختیارم گذاشت.
فردای همان روز با سمیع به دیدار مادرم رفتم. با اندوه بی پایان و با تاسف فراوان روزی که مادرم را یافتم او مرا نمیشناخت. او را در آغوش کشیدم اما مادر مرا از خود دور کرده .آه که صحنه های دردناک آنروز را تا زنده ام از یاد نخواهم برد.
خصوصآ وقتی مادرم را دیدم که با سر برهنه – چشمان از حدقه بر آمده و لباسهای پاره پاره شده در حویلی گشت و گذار می کرد. دنیا در نظرم تاریک شد چیغی کشیدم و های های به گریه شدم و از خداوند(ج) خواستم تا ای کاش سالها قبل میتوانستم مادر را بیبینم و از او وارسی کنم . سمیع راست می گفت: من بسیار با مادرم شباهت داشتم. مادرم را در آغوش کشیدم اما او مرا از خود راند و در گوشه اطاق به چیغ زدند پرداخت . مامایم مرا از اطاق بیرون کشیده و رویم بوسیده گفت: او هیچ کس را نیمشناسد خوب شد اقلا" یکبار مادرت را دیدی او یگان بار تو را صدا می زد تا برایش آب بیاوری من اشک می ریختم و خاموش بودم . همان روز را نزد آنها سپری کردم و فردایش عقب مردی بیرحمی که پدر ام بود و در یکی از شفاخانه ها داکتر بود رفتم خودم را مریض معرفی نموده و نام او را گفتم . نرس فکر کرد که من همان داکتر را می شناسم و مرا نزد پدر بیرحمم برد. پدرم از من معلومات خواست مه بگویم کی استم . اشک در چشمانم حلقه زده بود و در همان دم بالحن جدی گفتم: خودت مرا بشناش! خوب دقیق به صورت ام نگاه کن داکتر.
پدرم حیران حیران بطرف ام می دید و چیزی نمیگفت من ادامه دادم که آیا چهره ام درظرف 22سال اینقدر تغیر کرده که حتی پدرم مرا نمی شناسد؟
پدرم تکانی خورده گفت: تب ات کم است اما چرا هزیان می گویی؟ با جرات برخاسته گفتم: مرد بی کفایت! من جمشید پنج ساله تو استم که در بدل 5000هزار افغانی مرا بفروش رسانده بودی. پدرم مرا دفعتا" د ر آغوش گرفته و گفت : او پسر مقبول و نازنینم! من او را با شدت از خود راندم و با لحن آمرانه گفتم : تو هم نامت را مرد می گذاری؟ تو یک انسان خود خواه و ظالمی استی که بالای خانم دیوانه و دختر یگانه ات رحم نکردی با بیشرمی خانمت را طلاق دادی و بخانه پدرش فرستادی یگانه پسرت را فروختی. پدرم سر افگنده شده بود. تعدادی از داکتران – نرس ها و مریضان دور ما جمع شده بودند. من برخاستم و هزار لعنت و نفرین بر پدرم فرستادم. و شفاخانه را ترک کردم . و به پیش خواهرم رفتم آری خواهری که سالها انتظار من را داشت . خواهری که از بهترین خواهر های دنیا بود خواهرم با دیدن من اشک خوشی از چشمانش جاری شد و ما هر دو یگدیگر را در آغوش گرفتیم.مدتی بعد مادرم در عالم بیخبری از دنیا رفت. حالا همواره مادرم را بیاد می آورم و اشک می ریزم و برایش جنت برین تمنا میکنم. اما نمیتوانم این جمله را که همیشه ناخود آگاه ورد زبانم می گردد بر زبان نیارم.
افسوس که مادرم را دیوانه یافتم.
ارسالی حیدر ناصر دهگان