نـــاســزا

بچیم آمدی بخیر

 بلی مادر آمدم و ای راهی بی وژدان چقدر دور اس ، ده بهار که آدم ایقدر ذله شوه تو فکر کو که ده زمستان چی خاد کد"

 انیل بچیم تو صنف دوازه  مکتب شدی مگم امو حرف های احمقانه ایته از یاد نبردی ، حالی ایی کمله بی وژدان گپ خوب اس ؟

او مادر پشت چی می گردی نو آمدیم بان که امی دمیم خو راس شوه.

بچیم مانده گی ته بیگی بیا دیستهایته بشوی که نان تیار اس .

 خو اینه آمدوم .

انیل بعد از صرف طعام معمولأ عادت داشت که فقط برای چند دقیقه دراز میکشید و گاهی هم از خستگی زیاد خوابش می برد. امروز بعد از صرف طعام  به برادر کوچک خود دستور داد تا یک کمپل سبک آورده و جای استراحت برای انیل آماده کند. انیل رفت بیرون تا دست های خودرا تمیز نماید. هنگام برگشتن دید که هنوز جای آماده نشده و برادر کوچکش (منصور ) در اتاق دیگر لمیده و آواز رادیو را هم به اندازه کافی بلند کرده است .

انیل با شتاب وارد اتاق که در آن منصور لمیده بود شده و گفت " ایی چی بی وژدان ایس" . مادر انیل در روی حویلی در زیر شعاع خیره آفتاب مشغول شستن ظروف بود. انیل از عصبانیت زیاد فراموش کرده بود تا دروازه اتاق را ببندد و این ناسزا آزار دهنده باز گوش خاله گل بی بی ( مادر انیل ) را آزرد. خاله گل بی بی با لحن خشک از روی حویلی غریدن گرفت و گفت: 

  انیل!!! باز امو گپ تکرار کدی.

او مادر بانی ما

منصور از این موقع استفاده کرده  حرفی را که نشینیده گرفته بود انجام داد و خود را از پیش چشمان انیل غایب کرد.

روز ها بدین منوال یکی پی دیگر می گذشت اما این ناسزا یا تکیه کلام نا خوشایند از سر زبان انیل دور نمی شد و هرگاه که کار بروفق مرادش پیش نمی آمد بدون اختیار این ناسزا را بر زبان می راند که هر بار سرزنش مادرش را همراه داشت. چون پدر انیل ( کاکا غیاث )  روز تا شام در کار بود و از این جریان نا آگاه مانده بود. روزی از روز های بهاری هنگام رفتن به طرف کار انیل برایش پیشنهاد داد تا او را به مکتب برساند که بدون کدام حرفی از طرف کاکا غیاث پذیرفته شد. انیل ساکت در پشت بایسکل پدرش نشسته و در ناکجای  افکار خود در جستجوی چیز های نا معلوم بود ناگهان کاکا غیاث این سکوت را با حرفی :

  بچیم اگر بخیر کامیاب شدی از اینمی سیت موبایل ناکیا که خودیم داروم همرای یک سیم کارت بریت میخروم ، کوشش کو که درسایته خوب بخانی

 درست اس پدر،این مکالمه کوتاه با به صدا درآمدن زنگ بایسکل کاکاغیاث که هم چنان میگفت : گوشه شو او بچه، خاتمه یافت و انیل هم از بایسکل پیاده شده دوان دوان طرف در ورودی مکتب رفت. بعد از آن روز انیل سخت درس میخواند و خیال داشتن موبایل را در سر می پروراند. بلاخره امتحان سالانه سر رسید و انیل با کسب مقام سوم نایل به گرفتن یک تحسین نامه و شهادتنامه از لیسه عالی غلام حیدر خان شد.

انیل از خوشحالی زیاد در پیراهن نمی گنجید وروز را با لحظه شماری به پایان رساند. شام وقت آمدن کاکا غیاث انیل پارچه ، تحسین نامه، و شهادتنامه خودرا گرفته و دم در انتظار می کشید.

ساعت 6:50 دقیقه شام بود، ناگهان آواز کاکا غیاث که با کاکا ابراهیم همسایه روبرو احوال پرسی مینمود از کوچه به گوش  انیل طنین انداخت.  انیل که از چشمهایش شعله خوشی زبانه می کشید و خرمن احترام را سوخته بود، بدون عرض سلام و حرمت به کاکا غیاث و بدون کدام مقدمه سرسخن را گشود و گفت: 

پدر جان مه خو به وعده خود وفا کدوم تو هم به وعده ایت وفا کو.

زمان که کاکا غیاث پارچه ، تحسین نامه و شهادتنامه را بدست انیل دید از خنده لبهایش به همدیگر نا آشنا شده بود و یکسر می خندید گفت:

  درست اس.

بعد از مدت زمانی کاکا غیاث به وعهده خود و فا کرده و برای انیل یک موبایل از چهاراهی طره باز خان که بعضی از مغازه های بزرگ گرم فروش انواع سیت های موبایل و دیگر وسایل برقی  بودند ، خریداری نمود.

انیل روز های خوشی را با موبایل که داشت سپری مینمود از اینکه بچه های همسایه همه موبایل های فیشنی داشتند و قبل از خریدن موبایل انیل پرزه های نیش دار تقدیم حضور انیل کرده بودند این بهترین فرصت برای انیل بود تا قصد خود را بگیرد.

 بهر حال انیل نسبتأ ساده بود و موقع پرزه رفتن را نمیدانست. پرزه رفتن از حد گذشت و بچه ها همه از این کار انیل به بینی رسیدند. نوید پسر16 ساله نسبتأ شوخی بود که یکروز زمستانی که درجه سانتی گراد منفی 18 درجه زیر صفر رفته و هوا خیلی سرد و برفی بود و شیشه های کیلکین های تمام منطقه از سردی زیاد گل بسته بودن، نوید با پرتاب کلوله ای برفی شیشه کاکا غیاث را شکسته و باعث برپای سرو صدا و غوغای بی سابقه ای در کوچه شد.

اینبار باز هم یکروز که انیل موبایل اش را بی موجب بگوش گرفته بود و پرزه میرفت از گوشش گرفته و به زمین زد. انیل با جدیت بسیار داد زد:

  او ایی چی بی وژدانی ایس" بچه ها همه خندیدن و این پایانی بود برای پرزه فروشی های نا هنگام انیل. تا اینکه روزی در بین تمام بچه ها زنگ موبایل انیل به صدا در آمد و بلافاصله انیل موبایل را برداشت و گفت:

  سلام پدر جان خودیت هستی؟ مره کار داشتی؟ بگو چی میگی؟؟.  بچه ها فکر کردند که انیل دروغی کسی را گفته که فلان وقت به من فقط یک تماس نا موفق(Missed call)  بگیر و بس . بنابراین نوید باز موبایل را از گوش انیل کش کرد. انیل با عصبانیت که رگ های گردنش توله زده بود فریاد زد " ای چی بی وژدانیس" کاکا غیاث گفت:

 چی گفتی

هیچ چی پدر

مکالمه تیلفونی نا خوشایند انیل با خدا حافظی سردی به پایان رسید و با دل پر غوره از بچه ها جدا شده و راه خانه را پیش گرفت .  شام وقت که کاکا غیاث به خانه آمد گفت:

  امروز ده تیلیفون چی گفتی

انیل گفت:  هیچ چی

کاکا غیاث گفت : نی بچیم ایمدفعه گفتی خیراس دیگه دفعه ایی گپ از دانت نشنوم

انیل از شرم سرخ شده و گروه عرق چون مهمانان گرد سفره پیشانی اش نشته بودند. چون روزگار و وضع اقتصاد کاکا غیاث خوب نبود انیل در جستجوی کار شد تا اینکه بعد از سپری نمودن پنج ماه بی کاری و سردرد گشتند پشت کار در دفتر  هفته نامه بنام { نور مهتاب} راه یافت و شامل کار شد. در این دفتر بحیث همکار بخش تحریرات ایفای وظیفه مینمود.

یک روز که انیل سرگرم ترتیب نمودن فونت (font) سر مقاله ها بود ناگهان یکی از همکارانش هنگام ردشدن از پهلوی میزی انیل با امپلوق محکم به گوش انیل زد. انیل با بی تابی فراوان فریاد زد:

  ایی چی بی وژدانی ایس.

 مدیر هفته نامه که از کار فارغ شده و چای مینوشید گفت: انیل چی گفتی ؟

 انیل گفت:  هیچ چی  .

مدیر که شخصی خشک خلق و جدی بود گفت : متوجه زبانت باش ، ای یک جای هنری و فرهنگی ایس ، بازار سرچوک نیس .

 انیل باز صورت سرخ شد و حرفی نزد. مدیر هم چنان ادامه داد:  روز اول کی آمدی مقرراته خاندی.

 انیل با لحن لرزان جواب داد:  بلی

مدیر گفت:  در ماده پانزده هم چی نوشته بود .

 انیل لحظه ای  مکث کرده گفت:  یکبار اختار دو بار اختار، بار سوم اخراج  .

مدیر گفت:  آفرین بیاد داشته باش .

 چندروزی نگذشت، باز یک روز هنگام که انیل تقریبأ در حدود 15 صفحه از سرمقاله ها را با خون جگرتمام کرده بود ناگهان برق ها خاموش و تمام کوشش های و زحمات انیل نقش بر آب شد. انیل که گوی از عصبانیت دیوانه میشد با آواز بلند غرید:  ای چی بی وژدانی ایس.

مدیر فل فور از جا برخاست و چون برق در مقابل میز انیل ایستاد و با هر دو دست روی میز کوبید و گفت: " انیل بار دوم اس مژده اخراجه بریت میتوم ، اگر یکدفعه دیگه تکرار شد بوفام که اخراج هستی " و زیر لب انیل را چند بار لا و لهب و  نا سزا گفت. اکنون زنگ خطر در گوش های انیل به صدا در آمده بود.

 توسعه والدین انیل همیشه برایش این بود که بچیم این مثل هـ همیشه ده گوشیت باشه { که زبان هم کلاه است و هم بلاه } یعنی زبان است که می تواند در بین مردم از داشتن جایگاه خوب یا بد برخودار باشد. اما انیل این حرف ها را کم می شنید.

 هنوز پنج روز از ماه دوم استخدام انیل نمی گذشت که یک بعد از ظهر در دفتر هفته نامه { نور مهتاب} تمام روشنفکران ، فرهنگیان و قلم بدستان که می خواستند مقالات ، طرح ها، طنز ها و شعرهایشان در این هفته نامه شرف نشر پیدا کنند جمع شده بودند. فضا خیلی ساکت و خاموش بود که حتی جنبیدن قلم روی کاغذ و رد بدل شدن آن ها بخوبی شنیده میشد. مهمانان یک یک نفر به میز مدیر هفته نامه مراجعه کرده و مقاله یا هر چیز دیگری را که ترتیب کرده بودند به حضور مدیر خشک دماغ پیش میکردند.  اگر مدیر قبول میکرد با دستان خشک و قاق که قلم استخوان های برآمده گی اش را می آزرد امضا کرده و راجعه میکرد به مدیر فنی تفیش و بازرسی مطبوعات. فضا خیلی ساکت بود در این هنگام انیل از جا برخاست و با گیلاس داشته اش بطرف ترموز چای که روی یک میز کوچک در پهلوی دراز چوکی که چند مهمان بالای آن نشسته بود راه افتاد و بعد از پشت سرگذشتاندن فاصله کوتاه به پیش میزکوچک خم شده و گیلاس خود را در زیر پایپ ترموز برابر نمود و با دو انگشت ترموز را پمپ کرد. چون آب جوش در ترموز تمام شده بود، صدای داخل شدن هوا در داخل شیشه خالی ترموز و برآمدن آن از داخل پایپ توجه تمام مهمانان و بخصوص مدیر را بخود جلب کرد.

 این سیاه ترین لحظه برای انیل بود. از اینکه خیلی عصبانی شده بود بدون اینکه فکری کند کلمه ناسزا به سرعت خیلی سرسام آور از حنجره بیرون شده و روی لب هایش دوید  ایی چی بی وژدانیس .

لب ها ماموریت خود را به پایان رسانند و انیل هم فورأ متوجه شد که چی گلی را به آب داده است ، خون برای یک لحظه در رگهایش متوفق شد. بعد روی خود را بطرف مدیر چرخاند دید که رنگ مدیر دود کرده و نگاه های جانکاه اش چشم های انیل را از کاسه سرش بیرون میکند. 

از جمال الدین امیری

 

Copyright www.herat.co.uk. All Right Reserved.

Designed By T Payman