پدر گریز پای

هنگامیکه برشنا هجدهمین سالروز زنده گی اش را تجلیل کرد . دوستان و نزدیکان خود را دعوت کرده بود. فضای اتاق مملو از سر و صحبتها بود و در بین جمیعت پسر خاله برشنا( جواد) که تازه از خارج برگشته بود حضور داشت و در گوشه یی با نگاه های دزدانه بسوی برشنا خیره شده بود و خود را غرق زیبایی برشنا میدید. محفل خاتمه یافت و جواد در گوشه نشسته و چشم به نقطه ای دوخته گویا چیزی را گم کرده باشد.

آری! او زندهگی خود را گم کرده بود هنگامیکه مادرش او را صدا کرد جواد جان خانه نمیروی؟ جواد سر خود را بلند کرد بدون اینکه چیزی بگوید همراه با مادر خود روانه خانه گردید.

از همان لحظه که بخانه رسید در گوشه آرام نشست و بدون اینکه حرفی بگوید در خیالات خود غرق شد. شبها تا دیر در کنار پنجره اتاق می نشست. و چنان به مهتاب خیره میشد که گویا در چهره مهتاب برشنا را یافته باشد.

ماردش از این حالت پسر خود سخت پریشان گردیده و جویایی احوال پسرش گردید. فردای آنروز به خانه خواهر خود رفته و و برشنا را برای پسر خود خواستگاری نمود. بعد از چند بار رفتن به خانه آنها بالاخره پدر و مادر برشنا رضایت نشان داده و یگانه دختر خود را به سرزمینی از مصیبت ها فرستادند. مراسم شرینی خوری و عروسی به پایان رسید. بعد از مدتی میان آنها اختلافاتی به وجود آمد. مگر با تولد فرهاد خوشی زود گذری در زندگی آنها بوجود آمد

و برشنا گمان میکرد که شاید رفتار او تغیر کند.

اما هیچ تغیری در وجود جواد به وجود نیامد . و هر روزه رفیق های جواد به خانه می آمدند و اعمال ناشایسته و حرکات بیجای که جواد میکرد برشنا رنج می برد . او همیشه برای جواد میگفت که این شب نشینی ها چی فایده دارد. من از اینکه تو شبها به خانه نمی آیی و یا با رفقایت می باشی رنج میبرم. دو سال دیگر هم به همین ترتیب سپری گردید. و در یکی از روز ها هنگامیکه پسر دوم آنها متولد شده بود و مهمانان در منزل شان حضور داشتند جواد به بازار رفت تا مقداری سودا خریداری نماید و بخانه برگردد اما بسیار دیر کرد.

برشنا فکر میکرد که شاید با رفیق های خود جای رفته باشد و از همین سبب بسیار ناراحت بود اما نمی توانست که ناراحتی را در چهره خود نمایان سازد. و لحظه که مهمانان در مورد جواد می پرسیدند به آنها بهانه های گوناگونی را پیشکش میکرد و بعد از اینکه مهمانان رفتند برشنا با دو طفل خود انتظار آمدن شوهر اش را میکشید.

مگر جواد قطره آب گردیده و در زمین فرو رفته بود. تا مدت شش ماه از او هیچکس خبری نداشت بعد از این مدت یکبار تلیفونی تماس گرفت و برشنا را همراه با دو طفل تنها گذاشت. برای برشنا زندهگی با دو طفل و بدون سرپرست خیلی مشکل شده بود  و با تدریس شاگردان در داخل خانه مقداری ناچیز پول حق الزحمه میگرفت. و از آن امرار مهشیت میکرد. فرهاد پسر بزرگ او به سن هشت سالگی رسید. در این هنگام جواد یک مقدار پول ناچیز را برای آنها روان کرد و برای برشنا وعده کرد که دوباره برمیگردد . برشنا با قلب مهربان و بی آلایش اش به وعده دروغین او باور کرد. ولی جواد نامرد نیامد که نیامد. حال پسر بزرگ برشنا به سن بیست سالگی رسیده و محصل پوهنتون است و پسر دومی هم در صنف دوازدهم درس میخواند. آنها پسران ذکی و دارای اخلاق حمیده اند که این همه حاصل زحمات و بردباری های مادرشان است. جال برشنا یک خانم محسن و سر سفید شده که جوانی خود را با عزت و با آبرومندی در رنج و تربیه اولاد های خود به پیری رساند

روزی پسران او جویا حال پدر از مادر گردیدند برشنا با شنیدن این سوال از غم و اندوه زیاد مانند بید در لرزه شد و در حالیکه زار زار میگریست جریان زندهگی پر مشقت خود را برای پسرانش قصه کرد. پسران معصوم با شنیدن سرگذشت غم انگیز مادرشان وعده نمودند که هیچگاه در باره پدر بی وفای و بی مهر شان سوال نکنند و سبب اذیت مادر خود نگردند.

ارسالی حیدر ناصر دهگان

Copyright www.herat.co.uk. All Right Reserved.

Designed By T Payman